«همنت»؛ مساله چگونه بودن است

زمانی که از شکسپیر حرف می‌زنیم، معمولاً مستقیم می‌رویم سراغ متن‌ها؛ سراغ «هملت»، «مکبث»، «شاه لیر». اما پیش از آن‌که این آثار تبدیل به ستون‌های ادبیات جهان شوند، پشتشان انسانی ایستاده بود با زندگی‌ای معمولی، با خانواده، با فقدان‌ها و با زخم‌ها. شکسپیر فقط خالق تراژدی نبود؛ خودش هم در جهانی زندگی می‌کرد که مرگ، بیماری و بی‌ثباتی بخشی از واقعیت روزمره‌اش بود. شاید برای همین است که تراژدی‌هایش این‌قدر زنده و ملموس‌اند؛ چون از تجربه‌ای انسانی می‌آیند.

در میان همه‌ی نمایشنامه‌هایش، «هملت» از همه شخصی‌تر به نظر می‌رسد. داستان شاهزاده‌ای که با مرگ پدر روبه‌رو است و در جهانی آکنده از تردید و فساد، دنبال معنایی برای عمل می‌گردد. «بودن یا نبودن» فقط یک مونولوگ مشهور نیست؛ پرسش انسانی است که میان سوگ، خشم و مسئولیت معلق مانده. هملت در جهانی ایستاده که اعتماد در آن فروریخته و هر تصمیمی بهایی دارد. او باید با مرگ کنار بیاید، اما چگونه؟

جزئیاتی کوچک در حاشیه‌ی تاریخ، این تراژدی را از متن به زندگی پیوند می‌زند: نام پسر شکسپیر «هَمنت» بود؛ کودکی که در یازده‌سالگی از دنیا رفت. فاصله‌ی زمانی مرگ او با نگارش «هملت» آن‌قدر کم است که بسیاری از پژوهشگران و منتقدان، این دو را از هم جدا نمی‌بینند. آیا می‌شود تصور کرد نویسنده‌ای که فرزندش را از دست داده، بی‌آن‌که این فقدان در نوشته‌اش رسوب کند، سراغ بزرگ‌ترین تراژدیِ مرگ و تردید برود؟

اینجاست که «هملت» از یک نمایشنامه‌ی سیاسی و فلسفی، به متنی شخصی‌تر تبدیل می‌شود. اگر هملت با مرگ پدرش دست‌وپنجه نرم می‌کند، شاید شکسپیر در پس‌زمینه با مرگ پسرش روبه‌رو بوده؛ یکی در صحنه، یکی پشت صحنه. نام‌ها هم آن‌قدر به هم نزدیک‌اند که نمی‌شود نادیده‌شان گرفت؛ همنت و هملت. گویی فاصله‌ی میان زندگی و هنر، در یک جابه‌جایی حرف، کم شده است.

و همین نقطه، جایی است که «همنت» وارد می‌شود. اثری که تصمیم می‌گیرد به‌جای شاهزاده‌ی دانمارکی، به کودکی یازده‌ساله و خانواده‌ای که پشت این تراژدی ایستاده بودند نگاه کند. اگر «هملت» پرسشِ بودن یا نبودن است، «همنت» پرسشِ زیستن بعد از فقدان است. یکی تراژدی را روی صحنه می‌برد، دیگری سراغ ریشه‌ی خاموش آن می‌رود؛ جایی که سوگ، پیش از تبدیل‌شدن به ادبیات، زندگی را دگرگون می‌کند.

شاید برای فهم «همنت»، باید اول «هملت» را دوباره مرور کرد؛ نه فقط به‌عنوان یک شاهکار ادبی، بلکه به‌عنوان متنی که احتمالاً از دل یک فقدان شخصی بیرون آمده. آن‌وقت است که پل میان این دو اثر روشن‌تر می‌شود: یکی روایتِ تراژدی، دیگری روایتِ سرچشمه‌ی آن.

از عشق تا سوگ

قصه‌ را از دل یک رابطه‌ی عاشقانه شروع می‌شود؛ از پیوندی که میان اگنس و ویلیام شکل می‌گیرد و خانه‌ای که آرام‌آرام با حضور فرزندانشان جان می‌گیرد. فیلم، در همین فضای ساده و صمیمی، زندگی روزمره‌ای را نشان می‌دهد که با جزئیات کوچک معنا پیدا می‌کند؛ طبیعت، خانه، نگاه‌ها و سکوت‌هایی که میان آدم‌ها رد و بدل می‌شود. اما در میانه‌ی این آرامش، حادثه‌ای رخ می‌دهد که تعادل این جهان کوچک را برهم می‌زند. از آن‌جا به بعد، روایت به‌جای دنبال‌کردن اتفاق‌ها، روی تأثیرشان مکث می‌کند؛ روی شکاف‌هایی که در رابطه‌ها ایجاد می‌شود و بر مسیری که هر کدام از شخصیت‌ها برای کنارآمدن با فقدان انتخاب می‌کنند.

روایتی انسانی، نه یک بیوگرافی تاریخی

«همنت» از همان ابتدا نشان می‌دهد که قرار نیست با یک زندگی‌نامه‌ی کلاسیک از ویلیام شکسپیر روبه‌رو باشیم. حتی تا بخش قابل‌توجهی از فیلم، نام شکسپیر عملاً به زبان نمی‌آید؛ گویی فیلم عامدانه می‌خواهد از سایه‌ی این نام بزرگ فاصله بگیرد. تمرکز نه بر نویسنده‌ای مشهور، بلکه بر انسانی در دل یک خانواده است. این انتخاب ساده اما هوشمندانه، لحن اثر را از یک بیوگرافی رسمی جدا می‌کند و آن را به درامی انسانی و ملموس نزدیک‌تر می‌سازد.

داستان، به‌جای دنبال‌کردن مسیر حرفه‌ای یک هنرمند، درگیر خرده‌روایت‌هایی است که از دل زندگی روزمره بیرون می‌آیند؛ رابطه‌ی زن و مرد، فاصله‌های ناگفته، ترس‌ها، دل‌بستگی‌ها و سکوت‌هایی که میان آدم‌ها می‌نشیند. فیلم بیش از آن‌که به تاریخ وفادار باشد، به احساس وفادار است. همین نگاه است که «همنت» را از یک بازسازی تاریخی خشک جدا می‌کند. ما با نامی بزرگ روبه‌رو نیستیم، با آدم‌هایی طرفیم که در موقعیتی شکننده ایستاده‌اند.

نقطه‌ی کانونی روایت، بی‌تردید اگنس است. او نه همسرِ حاشیه‌ای یک نابغه، بلکه قلب تپنده‌ی داستان است. روایت از نگاه او شکل می‌گیرد و بار عاطفی فیلم را او به دوش می‌کشد. اگنس برخلاف تصویر تیپیکال زنان در درام‌های تاریخی عصر الیزابت، منفعل یا صرفاً همراه نیست. او حضور دارد، تصمیم می‌گیرد، مقاومت می‌کند و جهان را به‌شیوه‌ی خودش می‌فهمد. فیلم، زن را از سایه بیرون می‌آورد و به مرکز می‌نشاند، بی‌آن‌که او را اسطوره کند؛ انسانی است با ضعف، شهود، قدرت و تردید.

در مقابل، شکسپیر در این جهان بیشتر غایب است تا حاضر؛ مردی میان سفر و خانه، میان مسئولیت حرفه‌ای و زندگی شخصی. این غیبت، بخشی از منطق روایت است. «همنت» نمی‌خواهد نابغه‌ای دست‌نیافتنی بسازد؛ می‌خواهد شکاف‌های یک رابطه را نشان دهد، فاصله‌هایی که آرام شکل می‌گیرند و در سکوت عمیق‌تر می‌شوند. در این‌جا، تاریخ در پس‌زمینه است و زندگی در پیش‌زمینه.

فیلم به‌جای تکیه بر صحنه‌های نمایشی یا لحظه‌های پرطمطراق، روی جزئیات مکث می‌کند؛ روی نگاه‌ها، روی سکوت‌ها، روی اتاق‌هایی که خالی‌تر از قبل به نظر می‌رسند. روایت از درون خانه شکل می‌گیرد، نه از تالارهای بزرگ یا صحنه‌های تئاتر. همین انتخاب باعث می‌شود اثر به‌جای این‌که درباره‌ی خلق یک شاهکار ادبی باشد، درباره‌ی انسان‌هایی باشد که در سایه‌ی آن زندگی می‌کنند.

«همنت» در نهایت فیلمی است درباره‌ی انسان پیش از اسطوره. درباره‌ی این‌که پشت هر نام بزرگ، جهانی کوچک و شکننده وجود دارد. با کنارزدن تمرکز از شکسپیر و سپردن روایت به اگنس، فیلم نه‌تنها زاویه‌ی دید تازه‌ای به تاریخ می‌دهد، بلکه آن را انسانی‌تر می‌کند. نتیجه، اثری است آرام و بی‌ادعا که بیش از آن‌که بخواهد چیزی را ثابت کند، می‌خواهد ما را نزدیک‌تر کند؛ به زندگی، به رابطه و به آن‌چه در سایه‌ی نام‌های بزرگ پنهان می‌ماند.

امضای کارگردان؛ تداوم یک نگاه شخصی

اگر «همنت» این‌قدر آرام و انسانی پیش می‌رود، بخش مهمی از آن به جهان‌بینی کارگردانش برمی‌گردد. کلویی ژائو پیش از این هم نشان داده بود که به زندگی‌های حاشیه‌ای و لحظه‌های نادیده علاقه دارد. در سرزمین آواره‌ها، دوربینش سراغ آدم‌هایی رفت که در سکوت زندگی می‌کنند و کمتر دیده می‌شوند؛ در «همنت» هم همین نگاه ادامه پیدا می‌کند. ژائو تاریخ را از بالا روایت نمی‌کند، آن را از سطح زمین و از دل خانه‌ها می‌بیند.

کارگردانی او مبتنی بر حذف اغراق است. نه با موسیقی پرحجم احساس می‌سازد، نه با قاب‌های نمایشی به‌دنبال تأکید مصنوعی است. دوربین اغلب نزدیک به چهره‌ها می‌ماند، به فاصله‌ی نفس‌کشیدن آدم‌ها. همین نزدیکی است که روایت را ملموس می‌کند. ژائو به‌جای این‌که بخواهد دوره‌ی الیزابتی را بازسازی کند، فضایی خلق می‌کند که بیشتر حس شود تا نمایش داده شود؛ طبیعت، نور، بافت خانه و سکوت‌ها، همگی، بخشی از روایت‌اند.

یکی از نکات مهم، مهارت ژائو در ترجمه‌ی درد به تصویر است. او به‌جای بیان مستقیم، اجازه می‌دهد احساسات در قاب رسوب کنند. مکث‌ها، راه‌رفتن‌ها، عبور از درگاه‌ها و فضاهای خالی، همگی معنایی فراتر از حرکت ساده دارند. این همان امضای اوست؛ اعتماد به سکوت. سکوتی که نه خلأ، بلکه بستر فهم است.

ژائو در «همنت» هم مثل آثار قبلی‌اش، قضاوت نمی‌کند. او شخصیت‌ها را در موقعیت قرار می‌دهد و عقب می‌ایستد. همین فاصله‌گرفتن از داوری، باعث می‌شود فیلم به‌جای تبدیل‌شدن به بیانیه، به تجربه تبدیل شود. در جهانی که روایت‌های تاریخی معمولاً پرطمطراق و توضیح‌محورند، این انتخاب جسورانه است.

کارگردانی «همنت» بیش از آن‌که بخواهد تماشاگر را شگفت‌زده کند، می‌خواهد او را همراه کند. این همراهی، نتیجه‌ی تداوم همان مسیری است که ژائو سال‌هاست دنبال می‌کند؛ روایت انسان در برابر فقدان، در برابر تنهایی و در برابر زمان. شاید به همین دلیل است که «همنت» نه شبیه یک پروژه‌ی سفارشی تاریخی، بلکه شبیه ادامه‌ی طبیعی جهان شخصی این فیلم‌ساز به نظر می‌رسد؛ جهانی که در آن، حتی بزرگ‌ترین نام‌ها هم اول از همه انسان‌اند.

·       تماشای رایگان فیلم سینمایی «همنت» در روبیکا

زوتوپیا ۲؛ آرمان‌شهری که گیشه را فتح کرد!
زوتوپیا از همان فیلم اول، فقط یک انیمیشن بامزه درباره حیواناتی با کت‌وشلوار نبود؛ شهری بود که وانمود می‌کرد همه‌چیز در آن «متمدنانه» حل شده، اما زیر پوست مرتب و رنگی‌اش، همان ترس‌های قدیمی جریان داشت. زوتوپیا با داستان جودی هاپس و نیک وایلد، ما را وارد جهانی کرد که در آن مسئله تبعیض نه با فریاد، بلکه با لبخند، قانون و کلیشه پیش می‌رفت. شهری که می‌گفت «همه می‌توانند هر چیزی باشند»، اما این «هر کسی» دقیقاً چه شامل همه شهروندان نمی‌شود. سریال زوتوپیا پلاس هم تلاشی برای روایت‌هایی سرگرم‌کننده در حاشیه این جهان بود.
استنداپ ابوطالب؛ برای اولین بار در ایران!
استندآپ کمدی در ایران سال‌هاست شناخته شده، اما کمتر فرصت داشته به‌عنوان یک فرم مستقل جدی گرفته شود. اغلب یا در قالب مسابقه دیده شده، یا به‌عنوان آیتمی کوتاه در دل برنامه‌هایی که هدف اصلی‌شان چیز دیگری بوده است. در این مسیر، استندآپ بیشتر به بخش سرگرم‌کننده تقلیل پیدا کرده تا یک اجرای کامل با منطق، ریتم و هویت مشخص. استنداپ کمدی در ایران همواره جایی برای دیده‌شدن بوده، نه یک برنامه مستقل کهخ مخاطب را پای تلویزیون بنشاند.
تماشای رایگان «وحشی ۲» در روبیکا؛ انتظار به پایان رسید؟!
پس از سکانس طوفانی قسمت پایانی فصل اول وحشی با بازی درخشان جواد عزتی، انتظار می‌رفت مخاطب در فصل دوم با داوود اشرفِ دیگری روبه‌رو شود؛ نسخه‌ای تغییرکرده، جسورتر یا دست‌کم فاصله‌گرفته از آن آدم مردد و ترس‌خورده. اما هومن سیدی چنین مسیری را انتخاب نمی‌کند. فصل دوم با همان داوود اشرفی آغاز می‌شود که هنوز می‌ترسد، هنوز می‌خواهد درستکار بماند و هنوز از ریسک‌کردن فرار می‌کند. کسی که با اولین احساس خطر، زیر میز می‌زند و دوباره به دایره‌ی امن خودش پناه می‌برد.
فیلم «ارزش عاطفی»؛ زندگی در میان هنر
وقتی صحبت از یواخیم تریر می‌شود، انتظار یک درام پرهیجان یا داستان پرپیچ‌وخم را نداریم. تریر از آن فیلم‌سازهایی نیست که با صدای بلند توجه جلب کند؛ جهان او همیشه آرام، مکث‌دار و متکی بر جزئیات احساسی بوده است. Sentimental Value یا «ارزش عاطفی» هم دقیقاً در همین مسیر حرکت می‌کند؛ فیلمی که با حضور در جشنواره کن، دریافت جایزه Grand Prix و قرارگرفتن در مسیر اسکار، بیش از آن‌که به دنبال نمایش قدرت باشد، آرام و بی‌ادعا یک داستان ملموس را به‌تصویر می‌کشد. موفقیت‌های بین‌المللی فیلم، نه حاصل روایت پیچیده و اغراق، بلکه نتیجه‌ی وفاداری تریر به همان لحن شخصی و انسانی همیشگی است.