پرونده نوستالژی | قسمت نوزدهم: «کنعان»؛ سندی از طبقه مرفه در دهه ۸۰

اگر امروز نام اصغر فرهادی را کنار یک درام خانوادگی درباره بحران یک زندگی مشترک ببینیم، احتمالاً خیلی زود می‌توانیم حدس بزنیم با چه جهانی روبه‌رو هستیم. اما «کنعان» متعلق به دورانی است که هنوز «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» ساخته نشده بودند و مانی حقیقی هم با فیلم‌هایی مثل «پذیرایی ساده»، «اژدها وارد می‌شود!» و «خوک» تصویری را که امروز از سینمایش داریم، کامل نکرده بود. در میانه دهه ۸۰، این دو فیلم‌ساز در نقطه متفاوتی از مسیر حرفه‌ای‌شان به یکدیگر رسیدند و حاصل این همکاری، دو فیلم شد که هرکدام به شکلی به روابط آدم‌های طبقه متوسط و مرفه شهری سرک می‌کشیدند.

اولین همکاری مهم آن‌ها «چهارشنبه‌سوری» بود؛ فیلمی به کارگردانی فرهادی که مانی حقیقی در نوشتن فیلمنامه آن مشارکت داشت. کمی بعد جای دو نفر عوض شد. این بار حقیقی پشت دوربین «کنعان» قرار گرفت و فرهادی در کنار او روی فیلمنامه کار کرد؛ فیلمنامه‌ای که ایده اولیه‌اش سال‌ها قبل و با الهام از داستانی از آلیس مونرو در ذهن حقیقی شکل گرفته بود. خود حقیقی بعدها درباره این همکاری گفته بود که آن‌ها، مانند «چهارشنبه‌سوری»، تلاش کرده‌اند به تمام شخصیت‌های داستان «بخت توجیه شدن» بدهند؛ رویکردی که باعث می‌شود در اختلاف میان مینا و مرتضی، پیدا کردن یک مقصر ساده چندان ممکن نباشد.

حالا نزدیک به دو دهه بعد، تماشای دوباره «کنعان» فقط بازگشت به یکی از همکاری‌های جالب دو فیلم‌ساز مهم سینمای ایران نیست. فیلم در قاب‌هایش بخشی از زندگی قشر مرفه و تحصیل‌کرده تهران دهه ۸۰ را هم ثبت کرده است؛ آدم‌هایی با خانه‌های مدرن، شغل‌های خوب، دغدغه مهاجرت و روابطی که زیر ظاهر آرام زندگی‌شان چندان آرام نیستند. شاید به همین دلیل امروز بتوان «کنعان» را علاوه بر داستان مینا و مرتضی، به چشم سند کوچکی از یک دوره هم دید؛ تصویری از تهران و آدم‌هایش که آن زمان معاصر بود و حالا آرام‌آرام رنگ نوستالژی گرفته است.

تهران، به روایت سال ۱۳۸۶

اگر «کنعان» را سال ۱۳۸۶ دیده باشید، احتمالاً خیلی از چیزهایی که امروز در فیلم جلب توجه می‌کنند، آن زمان اصلاً به چشم نمی‌آمدند. خیابان‌های تهران، خانه‌ها و آپارتمان‌ها، ماشین‌ها، لباس شخصیت‌ها و حتی شکل ارتباط آدم‌ها، همه بخشی از زمان حال فیلم بودند. «کنعان» قرار نبود تصویری نوستالژیک از تهران بسازد؛ دوربین مانی حقیقی فقط داشت زندگی آدم‌هایی را ثبت می‌کرد که در همان شهر و همان سال‌ها زندگی می‌کردند. اما نزدیک به دو دهه بعد، همین جزئیات معمولی به یکی از جذاب‌ترین بخش‌های تماشای دوباره فیلم تبدیل شده‌اند.

تهرانی که در «کنعان» می‌بینیم، بیش از هر چیز تهران یک طبقه اجتماعی مشخص است. مینا و مرتضی زندگی مرفهی دارند؛ مرتضی مهندس و سازنده‌ای موفق است و مینا هم زنی تحصیل‌کرده که زمانی دانشجوی او بوده. خانه بزرگ و مدرنشان، شغل و موقعیت اجتماعی مرتضی و سبک زندگی اطرافیانشان نشانه‌های زندگی قشر مرفه و تحصیل‌کرده پایتخت در میانه دهه ۸۰ است. فیلم حتی از طریق حرفه مرتضی، ساخت‌وساز و برج‌هایی را که چهره تهران را تغییر می‌دادند وارد داستان می‌کند

اما آنچه «کنعان» از این طبقه ثبت می‌کند فقط شکل خانه و میزان رفاه نیست؛ آرزوها و بحران‌های آدم‌هایش هم متعلق به همان دوره‌اند. مینا تصمیم گرفته زندگی مشترکش را تمام کند و برای ادامه تحصیل به کانادا برود. مهاجرت برای او فقط تغییر کشور نیست؛ امکانی برای شروع دوباره و فاصله گرفتن از زندگی‌ای است که دیگر نمی‌خواهد. در مقابل، مرتضی با وجود موفقیت حرفه‌ای و رفاهی که ساخته، نمی‌تواند بفهمد چرا همه این‌ها برای نگه داشتن مینا کافی نیست. همین تضاد میان «داشتن یک زندگی خوب روی کاغذ» و «راضی نبودن از آن» یکی از مهم‌ترین کشمکش‌های فیلم را می‌سازد.

تماشای دوباره فیلم از این زاویه جالب‌تر می‌شود؛ چون «کنعان» تصویری از دوره‌ای را ثبت کرده که بخشی از سبک زندگی امروز شهری در آن در حال شکل گرفتن بود. مهاجرت، ادامه تحصیل، استقلال فردی و انتخاب میان ماندن و رفتن در زندگی شخصیت‌ها حضور پررنگی دارند، اما در کنارشان هنوز خانواده و مناسبات نسل قبل قدرت زیادی دارند. کافی است به سفر مینا و مرتضی برای دیدن مادر مرتضی یا بازگشت آذر بعد از سال‌ها دوری از ایران نگاه کنیم. زندگی مدرن شخصیت‌ها هرقدر هم مستقل به نظر برسد، هنوز نمی‌تواند خودش را کاملاً از روابط خانوادگی جدا کند. شاید به همین دلیل یکی از نقدهای زمان اکران، فیلم را تصویری کوچک از زندگی قشر مرفه و تحصیل‌کرده در مواجهه با سنت و مدرنیته می‌دانست.

حتی رابطه آدم‌ها با تکنولوژی امروز می‌تواند حس دیگری به فیلم بدهد. «کنعان» متعلق به زمانی پیش از فراگیر شدن گوشی‌های هوشمند، پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی است؛ دورانی که بسیاری از گفت‌وگوها هنوز باید رودررو اتفاق می‌افتادند و پیدا کردن یا ناپدید شدن یک آدم معنای متفاوتی داشت. شخصیت‌ها برای حل بحران‌هایشان ناچارند به خانه یکدیگر بروند، در ماشین کنار هم بنشینند، سفر کنند و حرف بزنند. همین فاصله کوچک تاریخی باعث می‌شود فیلم امروز، بدون آنکه قصدش را داشته باشد، بخشی از شیوه زندگی پیش از آنلاین شدن تقریباً همه‌چیز را هم ثبت کرده باشد.

و شاید نوستالژی «کنعان» دقیقاً از همین‌جا بیاید. نه از حسرت خوردن برای گذشته و نه از این تصور که زندگی در دهه ۸۰ الزاماً بهتر یا ساده‌تر بوده است. اتفاقاً آدم‌های «کنعان» هم گرفتارند، رابطه‌هایشان به بن‌بست رسیده و از زندگی‌ای که ساخته‌اند مطمئن نیستند. نوستالژی فیلم بیشتر حاصل فاصله‌ای است که میان ما و جزئیات روزمره آن دوران افتاده است. چیزهایی که هنگام ساخته شدن فیلم آن‌قدر معمولی بودند که کسی به آن‌ها توجه نمی‌کرد، امروز نشانه‌های یک دوره شده‌اند.

به همین دلیل «کنعان» را می‌شود چیزی بیشتر از داستان فروپاشی رابطه مینا و مرتضی دید. دوربین مانی حقیقی ناخواسته بخشی از تهران سال‌های میانی دهه ۸۰ را برای ما نگه داشته است؛ تهرانِ خانه‌های مدرن، ساخت‌وسازهای تازه، رؤیای مهاجرت و آدم‌های تحصیل‌کرده و مرفهی که با وجود همه امکاناتشان هنوز نمی‌دانند دقیقاً از زندگی چه می‌خواهند. زمان گذشته و شهر تغییر کرده، اما آدم‌های «کنعان» آنجا مانده‌اند؛ درست در همان تهران سال ۱۳۸۶.

 

شاید تماشای دوباره «کنعان» امروز تجربه متفاوتی با سال‌های اکرانش باشد. حالا دیگر فقط نمی‌خواهیم بدانیم مینا می‌ماند یا می‌رود؛ می‌توانیم به جزئیاتی نگاه کنیم که آن زمان بخشی عادی از زندگی بودند و امروز خودشان قصه‌ای جداگانه دارند. از تهران و سبک زندگی آدم‌هایش تا دغدغه‌هایی که بعضی‌هایشان تغییر کرده‌اند و بعضی دیگر عجیب آشنا مانده‌اند. «کنعان» فرصتی است برای برگشتن به سینمای دهه ۸۰ و دیدن شهری که نزدیک به بیست سال از آن فاصله گرفته‌ایم.

·       تماشای رایگان فیلم سینمایی «کنعان» در روبیکا


پرونده نوستالژی | قسمت پانزدهم: «شب‌های روشن»؛ عاشقانه‌ای که پیر نمی‌شود
همه فیلم‌ها قرار نیست در زمان اکرانشان موفق شوند. بعضی آثار با فروش بالا و استقبال گسترده وارد حافظه مخاطبان می‌شوند و بعضی دیگر، مسیر متفاوتی را طی می‌کنند؛ آرام، بی‌سروصدا و گاهی حتی دور از توجه عمومی. «شب‌های روشن» از دسته دوم است. فیلمی که هنگام اکران در سال ۱۳۸۲ نه رکوردی شکست و نه به پدیده گیشه تبدیل شد، اما سال‌ها بعد توانست جایگاهی پیدا کند که بسیاری از فیلم‌های پرفروش هرگز به آن نمی‌رسند؛ ماندگار در ذهن و دل مخاطبان.
پرونده نوستالژی | قسمت شانزدهم: «هفت»؛ پایان خوشی در کار نیست!
گاهی یک فیلم، فقط یک فیلم نیست؛ نقطه‌ای است که بعد از آن، یک ژانر دیگر مثل قبل ساخته نمی‌شود. «هفت» (Se7en) از همین جنس آثار است. فیلمی که در سال ۱۹۹۵ و در دومین تجربه بلند دیوید فینچر، نه‌تنها او را به یکی از مهم‌ترین فیلمسازان نسل خود تبدیل کرد، بلکه نگاه سینمای جنایی به روایت، تعلیق و حتی پایان‌بندی را برای همیشه تغییر داد. در دورانی که بسیاری از تریلرهای پلیسی هنوز بر پایه نبرد روشن میان خیر و شر پیش می‌رفتند، «هفت» مخاطب را وارد جهانی کرد که در آن، مرز میان عدالت و شکست، بسیار باریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌شد.
پرونده نوستالژی | قسمت هفدهم: «خانه به دوش»؛ قصه آدم‌های معمولی
رضا عطاران هیچ‌وقت آدم‌ها را زیباتر از آن چیزی که بودند، نشان نداد. شخصیت‌های او گاهی دروغ می‌گفتند، گاهی کم می‌آوردند، گاهی برای فرار از دردسر، دست به زرنگ‌بازی می‌زدند و گاهی هم تصمیم‌هایی می‌گرفتند که معلوم بود قرار است همه‌چیز را بدتر کند. اما همین آدم‌ها، با همه ضعف‌ها و اشتباهاتشان، آن‌قدر واقعی بودند که مخاطب به‌جای قضاوت کردنشان، کنارشان می‌ماند. شاید همین نگاه بود که کمدی‌های عطاران را از بسیاری از آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد.
پرونده نوستالژی | قسمت هجدهم: «شرک»؛ غولی که افسانه‌ها را تغییر داد
سال‌های سال قصه‌های پریان با چند قانون ساده پیش می‌رفتند؛ قهرمان خوش‌چهره بود، شاهزاده‌خانم منتظر نجات، اژدها دشمن بود و پایان داستان هم همیشه با یک «و تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند» تمام می‌شد. مخاطبان هم این قواعد را آن‌قدر پذیرفته بودند که کمتر کسی تصور می‌کرد می‌شود همان داستان‌ها را جور دیگری تعریف کرد؛ طوری که هم به آن‌ها بخندی، هم دوستشان داشته باشی و هم دیگر هیچ‌وقت نتوانی مثل قبل به آن‌ها نگاه کنی.