پرونده نوستالژی | قسمت دهم: دیوانه از قفس پرید، روح طغیان زنده است

این‌که یک فیلم بتواند هر پنج جایزه‌ی اصلی اسکار را ببرد، آن‌قدر اتفاق نادری است که معمولا خودِ این عدد به مهم‌ترین ویژگی‌ اثر تبدیل می‌شود. اما «دیوانه از قفس پرید» از آن فیلم‌هایی است که حتی این رکورد هم توضیح‌دهنده‌ی جایگاهش نیست. فیلمی که در زمان اکرانش هم خاص بود و حالا، پنجاه سال بعد، شاید از همیشه خاص‌تر باشد؛ نه به‌خاطر ساختارش، بلکه به‌خاطر این‌که هنوز می‌شود با آن وارد گفت‌وگو شد.

در ظاهر، با یک کمدی‌درام روبه‌روییم که در فضای یک بیمارستان روانی می‌گذرد؛ اما خیلی زود روشن می‌شود مسئله‌ی اصلی فیلم، نه بیماری است و نه درمان. «دیوانه از قفس پرید» قصه‌ای درباره‌ی همرنگی است؛ درباره‌ی نظمی که قرار است همه‌چیز را قابل‌مدیریت نگه دارد و مقاومتی که ناخواسته شکل می‌گیرد. فیلم، شورش را فریاد نمی‌زند و قهرمان‌سازی هم نمی‌کند؛ فقط موقعیتی می‌سازد که در آن، متفاوت‌بودن به‌خودیِ خود مسئله‌ساز می‌شود. شاید به همین دلیل است که این فیلم، بعد از نیم‌قرن، هنوز نه کهنه شده و نه تمام‌شده؛ بلکه هر بار، از زاویه‌ای تازه قابل دیدن است.

کتاب «پرواز بر فراز آشیانه فاخته»

پیش از آن‌که «دیوانه از قفس پرید» به فیلمی ماندگار تبدیل شود، یک تجربه‌ی شخصی پشتش بود. کن کیزی رمان پرواز بر راز آشیانه فاخته را اوایل دهه‌ی شصت میلادی نوشت؛ زمانی که مدتی در یک بیمارستان روانی کار کرده بود و از نزدیک با فضای درمان، نظم و کنترل آشنا شده بود. کیزی هم‌زمان داوطلب آزمایش‌های دولتی روی مواد روان‌گردان هم شده بود؛ تجربه‌ای که نگاهش به مفهوم «عقل» و «جنون» را عمیقاً تغییر داد. کتاب او بیشتر از آن‌که درباره‌ی بیماری باشد، درباره‌ی سازگاری اجباری است؛ درباره‌ی سیستمی که ترجیح می‌دهد آدم‌ها آرام باشند، حتی اگر این آرامش مصنوعی باشد.

اقتباس سینمایی دیوانه از قفس پرید مسیر روایت را ساده‌تر و مستقیم‌تر می‌کند، اما هسته‌ی نگاه کیزی را حفظ می‌کند. اگر رمان، با فاصله و از نگاه یک ناظر خاموش به این جهان نگاه می‌کند، فیلم همان تجربه را به شکل ملموس‌تری به تماشاگر منتقل می‌کند. نتیجه در هر دو یکی است: تصویری از جهانی که در آن، مشکل اصلی «دیوانگی» نیست، بلکه ناتوانی نظم در تحمل تفاوت است.

جنگی در کار نیست!

در دیوانه از قفس پرید، تقابل اصلی نه بین عقل و جنون، بلکه بین دو شیوه‌ی زیستن شکل می‌گیرد؛ و این تقابل بیش از هر چیز، روی شانه‌های دو شخصیت می‌ایستد: مک‌مورفی و پرستار رچد. ایده‌ی اولیه می‌توانست به‌راحتی به لودگی برسد؛ مردی یاغی که با شوخی، خنده و مهمانی، نظم یک نهاد رسمی را به‌هم می‌ریزد. اما بازی جک نیکلسون اجازه نمی‌دهد مک‌مورفی به یک تیپ کارتونی تبدیل شود. او همان‌قدر که پرسر و صداست، خسته است؛ همان‌قدر که جسور به نظر می‌رسد، زخمی و سردرگم است. پشت خنده‌ها و شیطنت‌ها، نوعی بی‌قراری دائمی جریان دارد؛ انگار خودش هم مطمئن نیست این همه شلوغ‌کاری قرار است به کجا برسد.

این چندلایگی، به‌خصوص در لحظات ساکت فیلم خودش را نشان می‌دهد. مشهورترین نمونه‌اش، نمای طولانی نزدیک از صورت مک‌مورفی کنار پنجره است؛ بعد از مهمانی، درست پیش از فرار. نیکلسون این‌جا بازی نمی‌کند، نمایش نمی‌دهد، حتی اغراق هم نمی‌کند، فقط نگاه می‌کند. نگاهی که نه کاملاً خالی است و نه مطمئن؛ ترکیبی از جسارت و نوعی گم‌گشتگی. همان نگاه، در پایان فیلم، بعد از لوبوتومی، به شکلی ترسناک‌تر برمی‌گردد؛ این‌بار کاملاً تهی. انگار فیلم، با همان چشم‌ها، مسیر یک شخصیت را از «اخلال» به «خاموشی» ثبت می‌کند.

در سوی دیگر، پرستار رچد ایستاده است؛ شخصیتی که اگر بازی لوییس فلچر نبود، شاید خیلی زود به کلیشه‌ی ضدقهرمان تبدیل می‌شد. فلچر اما راه دیگری می‌رود. او فریاد نمی‌زند، عصبی نمی‌شود، قدرتش را به رخ نمی‌کشد. بیشتر وقت‌ها آرام است، رسمی، دقیق و به‌شدت کنترل‌شده رفتار می‌کند. مخالفت با تغییر را پشت کلماتی مثل «مراقبت» و «قانون» پنهان می‌کند. او نه دشمن آشکار مک‌مورفی است و نه حتی شخصیتی احساساتی؛ بیشتر شبیه خود سیستم است، با چهره‌ای انسانی و صدایی آرام.

لحظه‌ی کلیدی پرستار رچد، جایی است که بیلی را بابت هم‌نشینی با یک زن سرزنش می‌کند. نه از قانون می‌گوید، نه از خطر، نه از بی‌اخلاقی. فقط یک سؤال ساده می‌پرسد: «خجالت نمی‌کشی؟» همین جمله، تمام سازوکار قدرت او را خلاصه می‌کند. ابزارش، نه تنبیه مستقیم، بلکه شرم است. چیزی که هنوز هم، در شکل‌های مختلف، آشنا به نظر می‌رسد؛ وقتی قدرت، بدون این‌که مسئولیتی بپذیرد، آدم‌ها را وادار می‌کند خودشان علیه خودشان عمل کنند.

قدرت «دیوانه از قفس پرید» دقیقاً در همین تقابل آرام و فرسایشی است. مک‌مورفی قرار نیست قهرمان نهایی باشد و رچد هم آن هیولای اغراق‌شده نیست. هر دو، نماینده‌ی دو منطق متفاوت‌اند؛ یکی که می‌خواهد نفس بکشد، حتی اگر راهش را بلد نباشد، و دیگری که می‌خواهد همه‌چیز سرِ جای خودش بماند، حتی اگر این نظم، آدم‌ها را خرد کند.

«سعی‌ام رو کردم، نکردم؟ لعنتی، دست‌کم همینو کردم.»

این جمله، شاید ساده‌ترین و در عین حال صادقانه‌ترین جمع‌بندیِ «دیوانه از قفس پرید» باشد. فیلم وعده‌ی پیروزی نمی‌دهد و از رهایی کامل هم حرف نمی‌زند. فقط لحظه‌ای را ثبت می‌کند که آدم، پیش از خاموش‌شدن، تصمیم می‌گیرد دست‌کم یک‌بار تلاش کند. شاید به همین دلیل است که بعد از تمام این سال‌ها، مک‌مورفی هنوز در ذهن می‌ماند؛ نه به‌عنوان قهرمانی که سیستم را شکست داد، بلکه به‌عنوان کسی که پیش از تسلیم‌شدن، ایستاد. و شاید همین ایستادنِ کوتاه، همان چیزی است که این فیلم را هنوز قابل دیدن، قابل لمس و قابل بازگشت می‌کند.

·       تماشای رایگان فیلم «دیوانه از قفس پرید» در روبیکا


پرونده نوستالژی | قسمت پنجم: خانه دوست کجاست؟ حوالی سینمای کیارستمی
در سینمای عباس کیارستمی همیشه نقطه‌ای هست که جهان بزرگسالانه را از زاویه‌ای کودکانه دوباره به ما نشان می‌دهد؛ جهانی که در آن یک اشتباه کوچک می‌تواند وزن یک فاجعه را داشته باشد و یک دفتر مشق گمشده می‌تواند بهانه‌ای شود برای سفر به دل ترس‌ها، مسئولیت‌ها و بی‌پناهی‌های دوران کودکی. خانه دوست کجاست؟ دقیقاً از همین جا شروع می‌شود؛ از لحظه‌ای که احمد دفتر مشق هم‌کلاسی‌اش را اشتباهی با خود می‌برد و بی‌آن‌که بداند، وارد مسیری می‌شود که سال‌ها بعد، نامش را در فهرست مهم‌ترین فیلم‌های جهان می‌بینیم.
پرونده نوستالژی | قسمت ششم: برکینگ بد، کیمیاگری در روایت
در تاریخ تلویزیون، معدود آثاری هستند که قواعد بازی را عوض می‌کنند؛ «برکینگ بد» بدون شک یکی از همان انقلاب‌های کوچک اما ماندگار است. سریالی که با فیلمنامه‌ای بی‌نقص، بازی‌هایی درخشان و دقتی وسواس‌گونه در جزئیات، از مرزهای معمول روایت تلویزیونی عبور کرد و به معیاری تازه برای قصه‌گویی تبدیل شد. حتی امروز، بیش از یک دهه پس از پایانش، هنوز در میان نسل‌های جدید تماشاچی کشف می‌شود و هر بار، لایه‌ای جدید از معنای پنهانش را رو می‌کند؛ درست مثل اثری که زمان را پشت سر گذاشته اما هنوز زنده و تپنده است.
پرونده نوستالژی | قسمت هفتم: بی‌پولی، بازخوانی یک پیشگویی
در بازخوانی تاریخ سینمای ایران، بعضی فیلم‌ها فقط روایت یک دوره نیستند؛ بلکه تصویری پیش‌گویانه از آینده‌اند. «بی‌پولی» حمید نعمت‌الله یکی از همین نمونه‌ها است؛ فیلمی که در سال ۱۳۸۸ ساخته شد، اما حالا، با فاصله‌ای بیش از یک دهه، بیش از همیشه امروزی به نظر می‌رسد. بحران مالی، فرسایش آرام طبقه متوسط، نمایش فشار‌های پنهان زندگی شهری و تلاش اضطراب‌آلود آدم‌هایی که می‌خواستند با هر قیمتی ظاهر آبرومندشان را حفظ کنند، حالا برای ما‌ فقط موضوعات یک فیلم نیستند؛ تجربه‌ای روزمره، ملموس و عمومی‌اند. «بی‌پولی» در زمانی ساخته شد که نشانه‌های این بحران هنوز در سطحی محدود دیده می‌شد، اما فیلم با دقتی غریزی، مسیر سقوط را تصویر کرد؛ سقوطی که بعدها، در دهه ۹۰ به واقعیت زندگی هزاران خانواده شهری تبدیل شد.
پرونده نوستالژی | قسمت هشتم: پرستیژ، شعبده‌بازی کریستوفر نولان با فیلمنامه
زمانی که «پرستیژ» در سال ۲۰۰۶ اکران شد، بیش از آن‌که به‌عنوان یک فیلم جریان‌ساز دیده شود، یک اثر متفاوت و تا حدودی نامتعارف بود؛ فیلمی درباره شعبده‌بازی که برخلاف انتظار، نه سراغ هیجان‌های ساده رفت و نه قصه‌اش را راحت تحویل تماشاگر داد. در آن زمان نولان در آستانه‌ی تبدیل‌شدن به چهره‌ی اصلی سینمای بلاک‌باسترهای فکری بود و «پرستیژ» بیشتر شبیه یک پروژه‌ی شخصی به نظر می‌رسید؛ روایتی چندلایه، ساختاری غیرخطی و داستانی که از همان ابتدا با تماشاگر بازی می‌کرد. واکنش‌ها دوگانه بود؛ عده‌ای مجذوب پیچیدگی و طراحی دقیق فیلم شدند و عده‌ای آن را بیش از حد سرد و حساب‌شده دانستند.
پرونده نوستالژی | قسمت نهم: آژانس شیشه‌ای، نگرشی جدید در دهه ۷۰
اواخر دهه‌ی هفتاد، سینمای ایران در حال عوض‌کردن لحنش بود. تبِ فیلم‌های جنگی فروکش کرده بود و روایت‌ها آرام‌آرام از جبهه فاصله می‌گرفتند و به شهر می‌آمدند. جنگ دیگر موضوع اصلی پرده نبود، اما کاملاً هم از تصویر حذف نشده بود؛ بیشتر شبیه خاطره‌ای که هنوز در بعضی زندگی‌ها جریان داشت، بی‌آن‌که الزاماً درباره‌اش حرف زده شود. جامعه در حال تجربه‌ی دوره‌ای تازه بود؛ دوره‌ای که می‌خواست جلو برود، اما هنوز تکلیفش با گذشته روشن نشده بود.