سریال «کوری»؛ معمایی از دل یک تراژدی اجتماعی

بعضی داستان‌ها از همان ابتدا همه چیز را روی میز می‌گذارند؛ شخصیت‌ها، انگیزه‌ها و مسیر پیش رو. اما بعضی دیگر ترجیح می‌دهند مخاطب را در تاریکی نگه دارند؛ نه آن‌قدر که سردرگم شود، بلکه به اندازه‌ای که هر کشف کوچک، او را یک قدم بیشتر به ادامه داستان مشتاق کند.

«کوری» از همان دست آثاری است که ترجیح می‌دهد به‌جای نمایش همه کارت‌هایش در همان قسمت اول، مخاطب را قدم‌به‌قدم با دنیای داستان همراه کند. یک درام معمایی و اجتماعی که با کنار هم قرار دادن شخصیت‌هایی با گذشته‌ها، انگیزه‌ها و روایت‌های متفاوت، سعی می‌کند تصویری بزرگ‌تر از یک ماجرا را پیش چشم مخاطب بسازد؛ تصویری که هنوز بخش زیادی از آن در سایه مانده است.

بر اساس داستانی واقعی

همه‌چیز از یک فاجعه شروع می‌شود؛ ورود مشروب‌های تقلبی به بازار که در مهمانی‌های مختلف جان چندین نفر را می‌گیرد. در ابتدا، این اتفاق تنها یک پرونده تلخ به نظر می‌رسد، اما خیلی زود مشخص می‌شود یکی از قربانیان، فرزند فردی بانفوذ است؛ اتفاقی که مسیر پرونده را تغییر می‌دهد...

چرا «کوری» فرق می‌کند؟!

اگر انتظار یک سریال پر از تعقیب‌وگریز، افشاگری‌های ناگهانی و غافلگیری‌های پی‌درپی را دارید، «کوری» احتمالاً انتخاب متفاوتی برایتان خواهد بود. این سریال از همان ابتدا نشان می‌دهد که قرار نیست همه چیز را یک‌باره پیش چشم مخاطب بگذارد. روایت با حوصله پیش می‌رود و به جای آنکه تنها روی یک شخصیت یا یک اتفاق متمرکز شود، تلاش می‌کند از زاویه دید آدم‌های مختلف، قطعات یک پازل بزرگ‌تر را کنار هم قرار دهد.

یکی دیگر از ویژگی‌های «کوری»، فضایی است که بیش از هر چیز به واقعیت نزدیک به نظر می‌رسد. داستان از یک بحران اجتماعی آغاز می‌شود و به‌تدریج مخاطب را با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌کند که هرکدام بخشی از حقیقت را در اختیار دارند یا چیزی را پنهان کرده‌اند. همین موضوع باعث می‌شود با پیش رفتن هر قسمت، نگاه مخاطب به اتفاقات اولیه هم تغییر کند و سؤال‌های تازه‌ای شکل بگیرد.

در کنار این‌ها، ریتم آرام سریال شاید برای همه مخاطبان یکسان نباشد، اما برای علاقه‌مندان درام‌های معمایی، فرصتی فراهم می‌کند تا به‌جای دنبال کردن صرف اتفاقات، با شخصیت‌ها و روابط میان آن‌ها همراه شوند. «کوری» بیش از آنکه بخواهد با هیجان‌های لحظه‌ای مخاطب را غافلگیر کند، تلاش می‌کند تعلیق را به‌تدریج بسازد و او را برای کشف ادامه ماجرا مشتاق نگه دارد.

اگر این سریال‌ها را دوست داشتید...

اگر از تماشای آثاری مانند «علفزار»، «پوست شیر»یا «زخم کاری» لذت برده‌اید، احتمالاً با فضای «کوری» هم ارتباط برقرار خواهید کرد. البته نه به این دلیل که داستان آن‌ها شبیه هم است، بلکه چون همه این آثار درامی جدی را با تعلیق و معما ترکیب می‌کنند و بیش از آنکه بر اتفاقات پرهیجان تکیه داشته باشند، مخاطب را درگیر شخصیت‌ها، تصمیم‌ها و پیامدهای آن‌ها می‌کنند.

«کوری» نیز از همین جنس است؛ داستانی که از دل یک بحران آغاز می‌شود و به‌تدریج دایره شخصیت‌ها و روابط را گسترش می‌دهد. اگر به سریال‌هایی علاقه دارید که حقیقت را لایه‌لایه آشکار می‌کنند و مخاطب را تا قسمت‌های بعد برای پیدا کردن پاسخ سؤال‌هایش همراه نگه می‌دارند، این سریال هم می‌تواند در فهرست تماشای شما قرار بگیرد.

·       تماشای رایگان سریال «کوری» در روبیکا


سریال «گل سنگ»؛ پرتره‌ای از فروپاشی در سکوت
ابراهیم ایرج‌زاد را پیشتر با فیلم «تابستان داغ» می‌شناسیم؛ فیلمی که نشان داد او چقدر در به تصویر کشیدنِ تنش‌های خاموشِ میان آدم‌ها مهارت دارد. سبک او در سینما، درگیر کردنِ تماشاگر با جزئیاتِ زندگیِ روزمره است؛ لحظه‌هایی که در ظاهر هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما در لایه‌های پنهان، یک خانواده در حالِ فروپاشی است. حالا او در سریال «گل سنگ» دوباره به همین فضای آشنا قدم گذاشته؛ جایی که آرامشِ زندگیِ آدم‌ها، مثل یک پوسته‌ی نازک است که هر لحظه ممکن است ترک بخورد و رازهای قدیمی را بیرون بریزد.
«اسپایدر نوآر»؛ مرد عنکبوتی به دهه ۱۹۳۰ می‌رسد!
وقتی از مرد عنکبوتی حرف می‌زنیم، معمولاً تصویری آشنا در ذهن شکل می‌گیرد؛ نوجوانی شوخ‌طبع با لباس قرمز و آبی که میان آسمان‌خراش‌های نیویورک تاب می‌خورد و با وجود تمام مشکلات، امیدش را از دست نمی‌دهد. اما دنیای کمیک‌ها همیشه به یک نسخه از قهرمانانش قانع نبوده است. در اواخر دهه ۲۰۰۰، مارول تصمیم گرفت شخصیت‌های شناخته‌شده‌اش را در جهان‌های متفاوت و دوره‌های تاریخی دیگر بازآفرینی کند؛ نتیجه مجموعه‌ای بود به نام Marvel Noir که قهرمانان محبوب را به فضای تیره و خشن دهه ۱۹۳۰ آمریکا می‌برد. یکی از موفق‌ترین این بازآفرینی‌ها، «اسپایدر نوآر» بود؛ شخصیتی که در سال ۲۰۰۹ و در مجموعه کمیک Spider-Man Noir متولد شد.
«غریزه»؛ تماشای احساسی به‌نام عشق
گاهی از سالن سینما یا پای صفحه نمایش بلند می‌شویم و اگر کسی از ما بخواهد داستان فیلم را تعریف کنیم، کمی مکث می‌کنیم. نه چون اتفاق‌های فیلم را فراموش کرده‌ایم، بلکه چون چیزی که از آن در ذهنمان مانده، بیشتر از جنس تصویر و حس است تا قصه. بعضی فیلم‌ها را با یک دیالوگ یا یک پیچش داستانی به یاد می‌آوریم و بعضی دیگر را با رنگ‌ها، نورها، موسیقی و حال‌وهوایی که ساعت‌ها بعد از پایانشان هم در ذهن باقی می‌ماند. «غریزه» را می‌توان در همین دسته قرار داد؛ فیلمی که بیش از آن‌که بخواهد ما را با روایتش غافلگیر کند، تلاش می‌کند احساسی را زنده کند که شاید همه، در جایی از زندگی تجربه‌اش کرده باشیم.
فیلم «Obsession»؛ مراقب آرزویی که می‌کنی باش!
«مراقب آرزویی که می‌کنی باش.» بیش از صد سال پیش، نویسنده انگلیسی ویلیام ویمارک جیکوبز داستان کوتاهی نوشت که هنوز هم یکی از مشهورترین ایده‌های ادبیات ترسناک به شمار می‌رود. داستان از یک شیء عجیب آغاز می‌شود؛ پنجه خشک‌شده یک میمون که گفته می‌شود می‌تواند سه آرزوی صاحبش را برآورده کند. اما این هدیه، یک شرط نانوشته دارد: هیچ آرزویی رایگان نیست.