سال ۱۳۷۴، وقتی «بامداد خمار» برای اولینبار از سوی نشر البرز منتشر شد، فتانه حاجسیدجوادی نویسنده شناختهشدهای نبود. این نخستین رمان او بود و نام «پروین» هم بهعنوان نام مستعارش کنار نام او دیده میشد. شاید کمتر کسی انتظار داشت اولین رمان نویسندهای حدوداً پنجاهساله، خیلی زود به یکی از کتابهای پرفروش آن سالها تبدیل شود؛ کتاب در همان یک سال نخست به ۹ نوبت چاپ و مجموعاً حدود ۸۶ هزار نسخه رسید.
«بامداد خمار» خیلی زود از یک رمان عاشقانه معمولی فراتر رفت و تبدیل به کتابی شد که دربارهاش بحث میکردند؛ بعضیها شیفته قصه محبوبه و رحیم شدند و بعضی دیگر به نگاه کتاب به عشق، ازدواج و اختلاف طبقاتی ایراد گرفتند. چند سال بعد هم ترجمههای خارجی آن منتشر شد و رمان، برخلاف بسیاری از پرفروشهای مقطعی، آرامآرام از یک موفقیت دهه هفتادی به کتابی تبدیل شد که نسلهای بعدی هم اسمش را شنیدند.
حالا بیش از سه دهه از اولین انتشارش گذشته و «بامداد خمار» دوباره با اقتباس سریالیاش سر زبانها افتاده است. به نظرم بد نیست قبل از دیدن محبوبه و رحیم روی صفحه نمایش، برگردیم به همان جایی که همهچیز شروع شد؛ رمانی درباره عشقی که با مخالفت همه آغاز میشود و تازه بعد از رسیدن دو عاشق به یکدیگر، روی دیگرش را نشان میدهد.
بامداد خمار درباره چیست؟
داستان «بامداد خمار» از زبان محبوبه روایت میشود؛ دختری از خانوادهای مرفه و سنتی که دل به رحیم، شاگرد نجاری از طبقهای کاملاً متفاوت، میبندد. خانواده محبوبه با این ازدواج مخالفاند، نه فقط به خاطر فاصله مالی میان دو خانواده، بلکه به خاطر تفاوتی که در تربیت، عادتها، نگاه به زندگی و آینده میبینند. محبوبه این مخالفتها را جدی نمیگیرد و عشقش را چیزی میداند که میتواند همه این فاصلهها را پشت سر بگذارد.
چرا «بامداد خمار» اینقدر خوانده شد؟
استقبال از «بامداد خمار» را فقط نمیشود با برچسب «رمان عاشقانه عامهپسند» توضیح داد. کتاب قصهای دارد که خیلی راحت خواننده را با خودش میکشد؛ محبوبه برای رسیدن به رحیم مقابل خانوادهاش میایستد و ما از همان ابتدا میدانیم این انتخاب قرار نیست به آن خوشبختیای برسد که خودش تصور کرده است. همین دانستن پایان، کنجکاوی را کمتر نمیکند؛ برعکس، مدام میخواهیم بفهمیم چه اتفاقی افتاده که آن عشق پرشور به این نقطه رسیده است. خود حاجسیدجوادی هم بعدها از خوانندگانی گفته بود که کتاب را در چند روز تمام کرده یا بخشهایی از زندگی محبوبه را شبیه تجربه خودشان دیده بودند.
به نظرم یک ویژگی دیگر کتاب هم در موفقیتش نقش مهمی داشته؛ «بامداد خمار» قصه را جایی ادامه میدهد که خیلی از عاشقانهها تمام میشوند. محبوبه و رحیم بالاخره به هم میرسند و تازه از آنجا معلوم میشود عشق بهتنهایی برای ساختن یک زندگی مشترک کافی نیست. اختلاف طبقاتی در کتاب فقط به پول و خانه محدود نمیماند؛ تربیت، عادتهای روزمره، نگاه به خانواده و حتی تصور دو نفر از احترام و زندگی مشترک با هم فرق دارد. این موضوع برای خوانندگان آن دوره هم آشنا بود و احتمالاً یکی از دلایلی بود که قصه از یک عشق ممنوع ساده فراتر رفت.
البته محبوبیت کتاب همیشه با تحسین همراه نبود. «بامداد خمار» از همان سالها منتقدان جدی هم داشت؛ بعضیها نگاهش به طبقات اجتماعی را تحقیرآمیز میدانستند و بعضی دیگر از آن بهعنوان دفاع از عقلانیت در برابر عشق کور یاد میکردند. همین اختلاف نظر هم کمک کرد کتاب مدتها از بحثها بیرون نرود. رمانی که در یک سال از چاپ اولیه دوهزار نسخهای به حدود ۸۶ هزار نسخه رسید، سالها بعد همچنان خوانده شد، دربارهاش نوشتند و حتی روایت دیگری از همان ماجرا با عنوان «شب سراب» شکل گرفت. حالا هم اقتباس سریالی دوباره نام محبوبه و رحیم را به نسل دیگری رسانده است.
حق با پدر بود!
«بامداد خمار» را میشود صرفاً داستان دختری دانست که هشدار خانوادهاش را نادیده میگیرد و با مردی از طبقهای متفاوت ازدواج میکند، اما به نظرم کتاب در لایه زیرینش حرف بسیار قاطعتری درباره طبقه اجتماعی میزند. فاصله محبوبه و رحیم فقط تفاوت پول، خانه یا امکانات نیست. هرچه داستان جلو میرود، رفتار، زبان، آداب زندگی و حتی اخلاق آدمها هم با طبقهشان گره میخورد. خانواده محبوبه نماینده نظم، تربیت و آیندهنگریاند و در سوی دیگر، جهان رحیم بارها با بینظمی، خشونت و رفتارهای زمخت تعریف میشود. این تصویر آنقدر یکطرفه است که انگار فقر یا پایینتر بودن جایگاه اجتماعی، خودش به یک نقص شخصیتی تبدیل شده است.
همین نگاه یکی از اصلیترین نقدهایی است که میشود به کتاب وارد کرد. «بامداد خمار» فرصت خوبی داشت تا نشان دهد دو نفر از دو طبقه متفاوت چطور ممکن است زیر فشار تفاوتهای فرهنگی و اقتصادی از هم دور شوند. در عوض، بخشهایی از روایت فاصله طبقاتی را تقریباً ذاتی میکند؛ انگار محبوبه نه فقط با مرد نامناسبی ازدواج کرده، بلکه اساساً پا به جهانی گذاشته که از ابتدا چیزی برای ارائه به او نداشته است. شاید اگر رحیم پیچیدهتر نوشته میشد و خانوادهاش فقط مجموعهای از ویژگیهای منفی نبودند، شکست این ازدواج هم تلختر و هم باورپذیرتر میشد. آن وقت میشد درباره ناسازگاری دو آدم حرف زد، نه پیروزی یک طبقه بر طبقه دیگر.
از زاویه زنانه هم کتاب وضعیت عجیبی دارد. محبوبه در آغاز شخصیت منفعلی نیست. انتخاب میکند، مقابل خانواده میایستد، زندگی امنی را که برایش در نظر گرفتهاند پس میزند و حاضر است هزینه تصمیمش را بدهد. برای زنی در فضای اجتماعی دورهای که داستان در آن میگذرد، همین میزان از عاملیت کماهمیت نیست. با این حال، روایت تقریباً تمام این استقلال را به مدرکی علیه خود او تبدیل میکند. محبوبه انتخاب میکند و انتخابش اشتباه از آب درمیآید؛ پدر و مادر مخالفت میکنند و در نهایت حق با آنهاست. قصهای که در ابتدا درباره زنی است که میخواهد سرنوشتش را خودش تعیین کند، آرامآرام به هشداری درباره خطر نافرمانی از تجربه و تشخیص خانواده تبدیل میشود.
آیا «بامداد خمار» دارد درباره خطر عشق کور حرف میزند یا درباره خطر مستقل تصمیم گرفتن؟ مرز میان این دو همیشه در رمان روشن نیست. محبوبه قطعاً انتخابی احساسی و بدون شناخت کافی دارد و کتاب در نشان دادن پیامدهای آن موفق است؛ با این حال، ساختار داستان طوری چیده شده که پدرسالاری در پایان تقریباً تبرئه میشود. بزرگترها از همان ابتدا درست میگفتند و دختر جوان باید دیر یا زود به همان نتیجهای برسد که آنها پیشاپیش گرفته بودند.
همین تناقض باعث شده «بامداد خمار» بعد از این همه سال هنوز فقط یک عاشقانه قدیمی نباشد. میشود از قصه محبوبه لذت برد و همزمان با نگاهش به طبقه و زن مشکل داشت. اتفاقاً فکر میکنم ماندگاری کتاب تا حدی از همینجا میآید؛ هنوز میشود دربارهاش بحث کرد، با تصمیم محبوبه همراه شد، از بعضی قضاوتهای نویسنده عصبانی شد و در پایان هم مطمئن نبود که واقعاً چه کسی قرار بود از این داستان درس بگیرد.
از کتاب تا سریال
سالها بعد از انتشار رمان، نرگس آبیار سراغ «بامداد خمار» رفت و آن را با بازی ترلان پروانه در نقش محبوبه و نوید پورفرج در نقش رحیم به سریال تبدیل کرد. فصل اول از پاییز ۱۴۰۴ منتشر شد و فصل دوم هم از تیر ۱۴۰۵ ادامه پیدا کرد. اقتباس تصویری طبیعتاً فرصت بیشتری برای پرداختن به فضای تاریخی، خانوادهها و جزئیاتی دارد که در کتاب از خلال روایت محبوبه میشناختیم؛ هرچند همین گستردهتر شدن قصه، در بعضی جاها از آن ریتم تند و اعترافگونه رمان فاصله میگیرد و روایت را مفصلتر میکند.
جذابترین بخش تماشای سریال، مقایسه همان محبوبه و رحیمی است که سالها در ذهن خوانندگان شکل گرفته بودند با نسخهای که حالا روی تصویر میبینیم. «بامداد خمار» از آن کتابهایی است که هرکس بعد از خواندنش تصویری شخصی از شخصیتها و خانهها و حتی کوچه نجاری رحیم میسازد؛ اقتباس آبیار حالا یکی از این تصاویر را رسمی کرده است. اگر سریال را دنبال میکنید، خواندن رمان هنوز ارزش خودش را دارد؛ هم برای شناخت روایت اصلی و هم برای اینکه ببینید این عاشقانه مشهور دهه هفتاد، هنگام تبدیل شدن به یک سریال امروزی چه چیزهایی را حفظ کرده و چه چیزهایی را تغییر داده است.
· خرید کتاب «بامداد خمار» از طاقچه با کیف پول روبیکا
· تماشای رایگان سریال «بامداد خمار» در روبیکا