پرونده نوستالژی | قسمت بیستم: «درخشش ابدی یک ذهن پاک»

«چه خوشبخت است آن بی‌گناه فراموشکار؛ جهان را فراموش کرده و جهان نیز او را.» این مضمون از شعر بلند «الوئیزا به آبلار» اثر الکساندر پوپ می‌آید؛ همان شعری که عنوان فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از یکی از مشهورترین سطرهایش گرفته شده است. در شعر، فراموشی شبیه نوعی رهایی به نظر می‌رسد؛ ذهنی که دیگر چیزی برای به یاد آوردن ندارد، چیزی هم برای رنج کشیدن ندارد. ایده‌ای وسوسه‌کننده، به‌خصوص وقتی پای خاطره‌ای در میان باشد که ترجیح می‌دهیم هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود.

اما آیا واقعاً فراموش کردن می‌تواند ما را خوشحال‌تر کند؟ اگر می‌توانستیم یک رابطه شکست‌خورده را با تمام دعواها، دل‌تنگی‌ها و لحظه‌های دردناکش از ذهن پاک کنیم، احتمالاً وسوسه می‌شدیم دکمه حذف را بزنیم. مسئله اینجاست که همراه آن روزهای بد، اولین قرارها، خنده‌ها، سفرها و تمام لحظاتی که زمانی برایمان ارزشمند بودند هم ناپدید می‌شدند. آیا می‌توان درد یک رابطه را پاک کرد، بدون اینکه بخشی از خودمان را هم همراهش از دست بدهیم؟

«درخشش ابدی یک ذهن پاک» ساخته میشل گوندری و نوشته چارلی کافمن، همین آرزوی قدیمی را به یک آزمایش عجیب تبدیل می‌کند: اگر علم واقعاً راهی برای پاک کردن یک نفر از حافظه پیدا کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ فیلم از یک ایده علمی‌تخیلی شروع می‌کند، اما خیلی زود سؤال مهم‌تری پیش پایمان می‌گذارد؛ شاید مسئله این نباشد که چه چیزهایی را می‌توانیم فراموش کنیم، بلکه این باشد که آیا اصلاً باید فراموششان کنیم؟

آیا فراموش کردن همان عبور کردن است؟

کلمنتاین بعد از پایان رابطه‌اش با جوئل، راهی پیدا می‌کند که در دنیای واقعی چندان در دسترس ما نیست: به شرکت لاکونا می‌رود و تمام خاطرات مربوط به او را از ذهنش پاک می‌کند. وقتی جوئل از این تصمیم باخبر می‌شود، واکنشش چندان متفاوت نیست. او هم ترجیح می‌دهد به‌جای زندگی کردن با خاطره رابطه‌ای که تمام شده، کلمنتاین را به‌طور کامل فراموش کند. راه‌حل ساده به نظر می‌رسد؛ اگر چیزی را به یاد نیاوریم، دیگر قرار نیست از یادآوری آن هم رنج بکشیم.

اما «درخشش ابدی یک ذهن پاک» میان فراموش کردن و عبور کردن تفاوت مهمی می‌گذارد. پایان یک رابطه فقط به معنای نبودن یک نفر نیست؛ مجموعه‌ای از احساسات، خاطرات خوب و بد و حتی سؤال‌های بی‌جوابی باقی می‌ماند که کنار آمدن با آن‌ها زمان می‌برد. پاک کردن خاطرات می‌تواند درد را حذف کند، اما فرصتی را که برای مواجهه با آن تجربه و پذیرفتن پایانش لازم است هم از بین می‌برد. جوئل و کلمنتاین ممکن است دیگر دلیل ناراحتی‌شان را به یاد نیاورند، اما این الزاماً به این معنا نیست که چیزی درون آن‌ها تغییر کرده است.

فیلم این ایده را با یک تناقض جالب‌تر می‌کند: آن‌ها یکدیگر را فراموش می‌کنند، اما دوباره به سمت هم کشیده می‌شوند. انگار پاک کردن گذشته، آن‌ها را به آدم‌های تازه‌ای تبدیل نکرده است. خاطرات رابطه از بین رفته‌اند، اما همان آدم‌ها با همان ویژگی‌ها، نیازها و ضعف‌ها باقی مانده‌اند. شاید به همین دلیل فیلم آرام‌آرام این سؤال را مطرح می‌کند که اگر قرار است از یک تجربه عبور کنیم، واقعاً باید آن را فراموش کنیم یا چیزی که از آن یاد گرفته‌ایم را با خودمان به ادامه مسیر ببریم؟

اگر خاطراتمان را پاک کنیم، چه چیزی از خودمان باقی می‌ماند؟

هرچه فرایند پاک شدن خاطرات جلوتر می‌رود، نگاه جوئل به تصمیمش هم تغییر می‌کند. او ابتدا خاطرات تلخ روزهای پایانی رابطه را از دست می‌دهد؛ دعواها، دلخوری‌ها و لحظاتی که احتمالاً باعث شده بودند فکر کند فراموش کردن کلمنتاین بهترین راه است. اما فرایند متوقف نمی‌شود. کم‌کم نوبت به روزهای خوب می‌رسد؛ اولین آشنایی‌ها، لحظات صمیمی و خاطراتی که جوئل دیگر حاضر نیست به همان سادگی از دستشان بدهد. از همین‌جا تلاش او برای فرار از فرایند پاک‌سازی و پنهان کردن کلمنتاین در بخش‌های دیگر حافظه‌اش آغاز می‌شود.

مسئله اینجاست که خاطره یک رابطه را نمی‌توان به دو پوشه «خوب» و «بد» تقسیم کرد و فقط یکی را حذف کرد. آدم‌هایی که وارد زندگی ما می‌شوند، بخشی از تجربه‌های ما را هم می‌سازند؛ جاهایی که با آن‌ها رفته‌ایم، چیزهایی که برای اولین بار تجربه کرده‌ایم و حتی تغییراتی که در طول رابطه در خودمان ایجاد شده است. بنابراین وقتی جوئل تصمیم می‌گیرد کلمنتاین را پاک کند، فقط خاطره یک نفر را از دست نمی‌دهد؛ بخشی از چند سال زندگی خودش هم همراه او ناپدید می‌شود.

اینجاست که ایده علمی‌تخیلی فیلم به یک سؤال ساده اما مهم می‌رسد: اگر تمام تجربه‌هایی را که به ما آسیب زده‌اند پاک کنیم، آیا همچنان همان آدم قبلی خواهیم بود؟ خاطرات خوشایند و ناخوشایند هر دو در شکل دادن به چیزی که امروز هستیم سهم دارند. شاید برای همین جوئل درست زمانی ارزش بعضی خاطراتش را می‌فهمد که دیگر فرصتی برای نگه داشتنشان ندارد؛ وقتی پاک شدن کلمنتاین، آرام‌آرام به پاک شدن بخشی از خودش تبدیل می‌شود.

بعضی چیزها را باید پذیرفت، نه پاک کرد

پایان «درخشش ابدی یک ذهن پاک» جایی است که تمام این سؤال‌ها دوباره به نقطه آغاز برمی‌گردند. جوئل و کلمنتاین بدون خاطره‌ای از رابطه قبلی، دوباره یکدیگر را پیدا می‌کنند؛ اما این بار نوارهایی را می‌شنوند که پیش از پاک شدن حافظه ضبط کرده‌اند. حالا هرکدام می‌داند دیگری زمانی چه چیزهایی درباره او گفته، چه چیزهایی آزارش داده و رابطه قبلی‌شان چرا به بن‌بست رسیده است. دیگر خبری از آن شروع کاملاً تازه‌ای که آرزویش را داشتند نیست؛ گذشته، حتی بعد از پاک شدن، دوباره خودش را به آن‌ها رسانده است.

کلمنتاین به جوئل می‌گوید که احتمالاً دوباره از او ایراد خواهد گرفت و او هم دوباره از کلمنتاین خسته خواهد شد. جوئل پاسخی برای حل این مشکل ندارد؛ فقط می‌گوید: «باشه.» و بعد از مکثی کوتاه، کلمنتاین هم همین پاسخ را می‌دهد. شاید مهم‌ترین تفاوت این لحظه با ابتدای فیلم همین باشد: این بار آن‌ها نمی‌خواهند وانمود کنند اتفاق بدی نخواهد افتاد. می‌دانند ممکن است دوباره شکست بخورند و با این حال تصمیم می‌گیرند فرصتی دیگر به رابطه بدهند.

شاید به همین دلیل عنوان «درخشش ابدی یک ذهن پاک» در پایان معنای متفاوتی پیدا می‌کند. آن ذهن بی‌لکه و فراموشکاری که در شعر الکساندر پوپ خوشبخت به نظر می‌رسید، در دنیای فیلم چندان هم آرمانی نیست. خاطرات دردناک ممکن است چیزی باشند که دوست داریم از شرشان خلاص شویم، اما همان‌ها کنار خاطرات خوب بخشی از گذشته و در نهایت بخشی از خود ما هستند. شاید قرار نباشد همه زخم‌ها را پاک کنیم؛ بعضی‌هایشان را باید با خودمان ببریم، از آن‌ها چیزی یاد بگیریم و باز هم جرئت کنیم تجربه تازه‌ای را شروع کنیم.

·     تماشای رایگان فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» با دوبله فارسی


پرونده نوستالژی | قسمت شانزدهم: «هفت»؛ پایان خوشی در کار نیست!
گاهی یک فیلم، فقط یک فیلم نیست؛ نقطه‌ای است که بعد از آن، یک ژانر دیگر مثل قبل ساخته نمی‌شود. «هفت» (Se7en) از همین جنس آثار است. فیلمی که در سال ۱۹۹۵ و در دومین تجربه بلند دیوید فینچر، نه‌تنها او را به یکی از مهم‌ترین فیلمسازان نسل خود تبدیل کرد، بلکه نگاه سینمای جنایی به روایت، تعلیق و حتی پایان‌بندی را برای همیشه تغییر داد. در دورانی که بسیاری از تریلرهای پلیسی هنوز بر پایه نبرد روشن میان خیر و شر پیش می‌رفتند، «هفت» مخاطب را وارد جهانی کرد که در آن، مرز میان عدالت و شکست، بسیار باریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌شد.
پرونده نوستالژی | قسمت هفدهم: «خانه به دوش»؛ قصه آدم‌های معمولی
رضا عطاران هیچ‌وقت آدم‌ها را زیباتر از آن چیزی که بودند، نشان نداد. شخصیت‌های او گاهی دروغ می‌گفتند، گاهی کم می‌آوردند، گاهی برای فرار از دردسر، دست به زرنگ‌بازی می‌زدند و گاهی هم تصمیم‌هایی می‌گرفتند که معلوم بود قرار است همه‌چیز را بدتر کند. اما همین آدم‌ها، با همه ضعف‌ها و اشتباهاتشان، آن‌قدر واقعی بودند که مخاطب به‌جای قضاوت کردنشان، کنارشان می‌ماند. شاید همین نگاه بود که کمدی‌های عطاران را از بسیاری از آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد.
پرونده نوستالژی | قسمت هجدهم: «شرک»؛ غولی که افسانه‌ها را تغییر داد
سال‌های سال قصه‌های پریان با چند قانون ساده پیش می‌رفتند؛ قهرمان خوش‌چهره بود، شاهزاده‌خانم منتظر نجات، اژدها دشمن بود و پایان داستان هم همیشه با یک «و تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند» تمام می‌شد. مخاطبان هم این قواعد را آن‌قدر پذیرفته بودند که کمتر کسی تصور می‌کرد می‌شود همان داستان‌ها را جور دیگری تعریف کرد؛ طوری که هم به آن‌ها بخندی، هم دوستشان داشته باشی و هم دیگر هیچ‌وقت نتوانی مثل قبل به آن‌ها نگاه کنی.
پرونده نوستالژی | قسمت نوزدهم: «کنعان»؛ سندی از طبقه مرفه در دهه ۸۰
اگر امروز نام اصغر فرهادی را کنار یک درام خانوادگی درباره بحران یک زندگی مشترک ببینیم، احتمالاً خیلی زود می‌توانیم حدس بزنیم با چه جهانی روبه‌رو هستیم. اما «کنعان» متعلق به دورانی است که هنوز «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» ساخته نشده بودند و مانی حقیقی هم با فیلم‌هایی مثل «پذیرایی ساده»، «اژدها وارد می‌شود!» و «خوک» تصویری را که امروز از سینمایش داریم، کامل نکرده بود. در میانه دهه ۸۰، این دو فیلم‌ساز در نقطه متفاوتی از مسیر حرفه‌ای‌شان به یکدیگر رسیدند و حاصل این همکاری، دو فیلم شد که هرکدام به شکلی به روابط آدم‌های طبقه متوسط و مرفه شهری سرک می‌کشیدند.