پرونده نوستالژی | قسمت دوازدهم: خانه پوشالی، بازی سیاست و قدرت با تلویزیون

زمانی که «خانه پوشالی» برای اولین‌بار منتشر شد، فقط یک سریال تازه نبود؛ یک جور اعلام موضع بود. نتفلیکس، برخلاف رسم تاریخی تلویزیون، تمام فصل را یک‌جا روی میز گذاشت و عملاً به مخاطب گفت: حالا نوبت توست که تصمیم بگیری چگونه تماشا کنی. نه انتظار هفتگی، نه تعلیق‌های مصنوعی برای نگه‌داشتن بیننده، هیچکدام از این‌ها در کار نبود. این شیوه‌ی انتشار، آن‌قدر تازه و جسورانه بود که خیلی زود خودِ سریال، تبدیل شد به نماد یک تغییر بزرگ‌تر؛ تغییری در رابطه‌ی بیننده با تلویزیون، زمان و روایت.

اما ماجرا فقط شکل پخش نبود. «خانه پوشالی» هم‌زمان تصویری از سیاست آمریکا ارائه می‌داد که برای بسیاری شوکه‌کننده و برای بعضی‌ها بیش از حد بدبینانه بود. جهانی که در آن قدرت، نه پشت شعارهای بزرگ، بلکه در راهروها، اتاق‌های دربسته و معامله‌های پنهان شکل می‌گیرد. سیاست‌مدارها این‌جا قهرمان نیستند؛ بازیگرند. رسانه‌ها ناظر بی‌طرف نیستند؛ بخشی از بازی‌اند. سریال، با لحنی سرد و حساب‌شده، واشینگتن را نه به‌عنوان مرکز دموکراسی، بلکه به‌عنوان میدان رقابت بی‌رحمانه‌‌ای برای کسب قدرت ترسیم می‌کند.

در زمان خودش، این تصویر اغراق‌آمیز به نظر می‌رسید؛ یک فانتزی تاریک از سیاست. اما گذر زمان، نگاه‌ها را عوض کرد. امروز که به «خانه پوشالی» برمی‌گردیم، هم با یک سریال تأثیرگذار طرفیم و هم با سندی از یک دوره‌ی خاص؛ دوره‌ای که هم تلویزیون در حال تغییر بود، هم تصور ما از سیاست. همه‌ی این‌ها فقط نقطه‌ی شروع است. «خانه پوشالی» چیزهای بیشتری برای گفتن دارد؛ هم درباره‌ی قدرت، هم درباره‌ی روایت و هم درباره‌ی این‌که چطور یک سریال می‌تواند از دل زمان خودش بیرون بزند و بعدها، معنای تازه‌ای پیدا کند.

سریالی که تلویزیون را تغییر داد

نتفلیکس بدون «خانه پوشالی» و کوین اسپیسی، همین پلتفرمی که امروز درباره‌اش حرف می‌زنیم نبود. پیش از این سریال، نتفلیکس بیشتر شبیه یک ابزار بود تا یک مرجع؛ جایی برای دیدن دیگر تولیدات سینما و تلویزیون، نه برای ساختن و تعیین سلیقه. «خانه پوشالی» اولین لحظه‌ای بود که نتفلیکس تصمیم گرفت از نقش توزیع‌کننده بیرون بیاید و خودش را به‌عنوان بازیگر اصلی وارد میدان شود. انتخاب کوین اسپیسی، نه فقط به‌خاطر شهرتش، بلکه به‌خاطر وزن سینمایی‌ای که با خودش می‌آورد، یک پیام روشن داشت: این قرار نیست یک «سریال اینترنتی» باشد؛ این یک محصول باپرستیژ است.

اما جسارت اصلی، فراتر از انتخاب بازیگر بود. نتفلیکس رسم قدیمی تلویزیون را شکست؛ نه قسمت آزمایشی ساخت، نه منتظر واکنش مخاطب ماند، نه پخش هفتگی را پذیرفت. کل فصل، یک‌جا منتشر شد. تصمیمی که در نگاه اول ساده به نظر می‌رسید، اما در عمل ساختار مصرف سریال را عوض کرد. دیگر شبکه نبود که زمان تماشا را تعیین کند؛ مخاطب انتخاب می‌کرد که چطور و چه‌قدر پیش برود. این تغییر، رابطه‌ی قدرت را جابه‌جا کرد؛ از جدول پخش به سلیقه‌ی فردی.

پشت این تصمیم، احساسات یا شهود نبود؛ داده بود. نتفلیکس روی شناخت رفتاری مخاطبانش شرط بست. می‌دانست کسانی که سراغ درام سیاسی می‌روند، معمولاً آن را تکه‌تکه نمی‌بینند. می‌دانست اسم فینچر و اسپیسی برای مخاطبان سینما تا چه اندازه جذاب است. «خانه پوشالی» اولین آزمایش بزرگ این ایده بود که اگر همه‌چیز را یک‌جا بدهی، مخاطب نه‌تنها سردرگم نمی‌شود، بلکه عمیق‌تر در روایت فرو می‌رود. نتیجه، تولد رسمی چیزی بود که بعدها به اسم «بینج‌واچ» (تماشای بدون وقفه تمامی قسمت‌های سریال) همه‌گیر شد.

موفقیت این تجربه، فقط به نفع «خانه پوشالی» نبود؛ به نتفلیکس هویت داد. بعد از آن، دیگر ساخت سریال‌های پرهزینه و جدی، یک ریسک عجیب به حساب نمی‌آمد، بلکه به بخشی از DNA این پلتفرم تبدیل شد. بعد از این سریال سرویس‌های دیگر نیز، تلاش کردند نسخه‌ی خودشان از این مدل را بسازند، اما لحظه‌ی شروع، همین‌جا بود؛ جایی که یک سریال سیاسی، با تکیه بر یک ستاره و یک تصمیم ساختارشکنانه، نشان داد تلویزیون می‌تواند شکل دیگری هم داشته باشد.

سیاست به مثابه بازی قدرت

«خانه پوشالی» سیاست آمریکا را نه به‌عنوان میدان ایده‌ها، بلکه به‌عنوان صحنه‌ی قدرت تصویر می‌کند. کنگره و کاخ سفید، در این روایت، فضاهای باشکوه تصمیم‌گیری نیستند؛ راهروهای باریک‌اند، اتاق‌های نیمه‌تاریک و دفترهایی که بیشتر شبیه محل معامله‌اند تا محل قانون‌گذاری و دموکراسی. تصمیم‌ها اغلب پشت درهای بسته گرفته می‌شوند و آن‌چه به بیرون می‌رسد، نسخه‌ی ویرایش‌شده‌ای است که باید دیده شود. سریال، آگاهانه فاصله می‌گیرد از روایت‌های قهرمان‌محور سیاست و به‌جایش، سازوکار را نشان می‌دهد؛ این‌که قدرت چطور ساخته می‌شود، چطور جابه‌جا می‌شود و چطور بقا پیدا می‌کند.

در مرکز این جهان، فرانک آندروود با بازی کوین اسپیسی ایستاده؛ سیاست‌مداری که نه به آرمان دل بسته و نه حتی به حزب. فرانک، سیاست را مثل شطرنج می‌بیند؛ بازی‌ای که در آن هر مهره مصرف می‌شود و هر حرکت، هزینه دارد. شکستن دیوار چهارم و صحبت مستقیم با مخاطب، فقط یک ترفند فرمی نیست؛ اعلام این است که آن‌چه می‌بینیم، نمایش رسمی سیاست نیست، بلکه پشت‌صحنه‌ی آن است. فرانک، تماشاگر را شریک رازها می‌کند و به او نشان می‌دهد که اخلاق، در این بازی، بیش از آن که یک اصل باشد، یک ابزار است.

نقش رسانه‌ها در این جهان، نه ناظر بی‌طرف یا رکن چهارم دموکراسی، که بخشی از معادله‌ی قدرت است. روزنامه‌نگاران، هم شکارچی‌اند و هم شکار. رسانه می‌تواند یک سیاست‌مدار را بالا بکشد یا نابود کند، اما خودش هم وابسته به دسترسی، منبع و بازی اطلاعات است. «خانه پوشالی» به‌خوبی نشان می‌دهد که خبر، همیشه محصول حقیقت نیست؛ محصول زمان، منفعت و توافق است. رابطه‌ی سیاست و رسانه، در این سریال، رابطه‌ای متقابل و پرتنش است؛ هیچ‌کدام بدون دیگری کامل نمی‌شود.

کلیت داستان «خانه پوشالی» هم بر همین منطق بنا شده است: صعود، حذف و جایگزینی. هر فصل، یک مرحله از این بازی را جلو می‌برد و هر پیروزی، بذر سقوط بعدی را در خودش دارد. سریال به‌جای روایت یک قهرمان یا ضدقهرمان کلاسیک، یک سیستم را روایت می‌کند؛ سیستمی که آدم‌ها را شکل می‌دهد، مصرف می‌کند و کنار می‌گذارد. شاید به همین دلیل است که «خانه پوشالی» بیش از آن‌که درباره‌ی آمریکا باشد، درباره‌ی قدرت است؛ قدرتی که لباس سیاست به تن کرده، اما قواعدش، فراتر از مرزها کار می‌کند.

 

وقتی «خانه پوشالی» برای اولین‌بار پخش شد، خیلی‌ها آن را اغراق‌آمیز می‌دانستند؛ تصویری تیره و بدبینانه از سیاست که انگار عمداً برای درام‌سازی، همه‌چیز را سیاه‌تر کرده است. بازی‌های پشت‌پرده، نقش پررنگ رسانه‌ها، معامله‌گریِ بی‌وقفه و سیاست‌مدارانی که بیشتر به بقا فکر می‌کنند تا به مردمشان. آن زمان، این تصویر شبیه هشدار بود؛ روایتی که قرار نبود کاملاً واقعی باشد، فقط قرار بود جذاب باشد.

اما امروز، بازگشت به «خانه پوشالی» حس متفاوتی دارد. نه به این دلیل که سریال عوض شده، بلکه چون جهان اطرافش تغییر کرده است. خیلی از چیزهایی که روزی اغراق به نظر می‌رسیدند، حالا آشنا شده‌اند. سیاست، پرسرعت‌تر، بی‌پرده‌تر و گاهی نمایشی‌تر از قبل شده و فاصله‌ی میان روایت سریال و واقعیت، کمتر از همیشه است. «خانه پوشالی» دیگر فقط یک درام سیاسی نیست؛ سندی از لحظه‌ای است که تلویزیون همزمان با تغییر خودش، تغییر سیاست و رسانه رو به نمایش کشید.

با این‌همه، ارزش تماشای امروزِ سریال فقط در این نکات خلاصه نمی‌شود. «خانه پوشالی» هنوز هم به‌خاطر لحن سرد، روایت کنترل‌شده و جسارت فرمی‌اش دیدنی است. سریالی که عجله ندارد، توضیح اضافه نمی‌دهد و به تماشاگر اعتماد می‌کند. حتی اگر پایانش بحث‌برانگیز باشد یا مسیرش در فصل‌های آخر لغزش داشته باشد، تأثیر اولیه‌اش انکارشدنی نیست.

·در نهایت، «خانه پوشالی» را می‌شود نه فقط به‌عنوان یک سریال، بلکه به‌عنوان آغازگر یک تغییر در تاریخچه تلویزیون و دانشنامه‌ای از فرم قدرت و سیاست در آمریکا، هرچند اغراق‌آمیز، تماشا کرد.

       تماشای رایگان سریال «خانه پوشالی» در روبیکا


پرونده نوستالژی | قسمت هشتم: پرستیژ، شعبده‌بازی کریستوفر نولان با فیلمنامه
زمانی که «پرستیژ» در سال ۲۰۰۶ اکران شد، بیش از آن‌که به‌عنوان یک فیلم جریان‌ساز دیده شود، یک اثر متفاوت و تا حدودی نامتعارف بود؛ فیلمی درباره شعبده‌بازی که برخلاف انتظار، نه سراغ هیجان‌های ساده رفت و نه قصه‌اش را راحت تحویل تماشاگر داد. در آن زمان نولان در آستانه‌ی تبدیل‌شدن به چهره‌ی اصلی سینمای بلاک‌باسترهای فکری بود و «پرستیژ» بیشتر شبیه یک پروژه‌ی شخصی به نظر می‌رسید؛ روایتی چندلایه، ساختاری غیرخطی و داستانی که از همان ابتدا با تماشاگر بازی می‌کرد. واکنش‌ها دوگانه بود؛ عده‌ای مجذوب پیچیدگی و طراحی دقیق فیلم شدند و عده‌ای آن را بیش از حد سرد و حساب‌شده دانستند.
پرونده نوستالژی | قسمت نهم: آژانس شیشه‌ای، نگرشی جدید در دهه ۷۰
اواخر دهه‌ی هفتاد، سینمای ایران در حال عوض‌کردن لحنش بود. تبِ فیلم‌های جنگی فروکش کرده بود و روایت‌ها آرام‌آرام از جبهه فاصله می‌گرفتند و به شهر می‌آمدند. جنگ دیگر موضوع اصلی پرده نبود، اما کاملاً هم از تصویر حذف نشده بود؛ بیشتر شبیه خاطره‌ای که هنوز در بعضی زندگی‌ها جریان داشت، بی‌آن‌که الزاماً درباره‌اش حرف زده شود. جامعه در حال تجربه‌ی دوره‌ای تازه بود؛ دوره‌ای که می‌خواست جلو برود، اما هنوز تکلیفش با گذشته روشن نشده بود.
پرونده نوستالژی | قسمت دهم: دیوانه از قفس پرید، روح طغیان زنده است
این‌که یک فیلم بتواند هر پنج جایزه‌ی اصلی اسکار را ببرد، آن‌قدر اتفاق نادری است که معمولا خودِ این عدد به مهم‌ترین ویژگی‌ اثر تبدیل می‌شود. اما «دیوانه از قفس پرید» از آن فیلم‌هایی است که حتی این رکورد هم توضیح‌دهنده‌ی جایگاهش نیست. فیلمی که در زمان اکرانش هم خاص بود و حالا، پنجاه سال بعد، شاید از همیشه خاص‌تر باشد؛ نه به‌خاطر ساختارش، بلکه به‌خاطر این‌که هنوز می‌شود با آن وارد گفت‌وگو شد.
پرونده نوستالژی | قسمت یازدهم: ملبورن، بحرانی از جنس اخلاق و انسان
نخستین بار که اسم نیما جاویدی به‌طور جدی سر زبان‌ها افتاد، نه با یک فیلم شلوغ و پرستاره، که با یک داستان آپارتمانی آرام بود؛ «ملبورن». فیلمی که در ظاهر، از همان جنس درام‌های جمع‌وجور به نظر می‌رسد: یک خانه، چند ساعت محدود، یک زوج جوان در آستانه‌ی مهاجرت و اتفاقی که قرار است در همین چهاردیواری حل‌وفصل شود. اما خیلی زود، «ملبورن» از یک تجربه‌ی صرفاً فیلم‌اولی فاصله می‌گیرد و خودش را به‌عنوان شروعی جدی و بین‌المللی برای کارگردانی معرفی می‌کند که چند سال بعد، با «سرخپوست» نشان داد قرار نیست مهمانِ کوتاه‌مدت سینما باشد.