پرونده نوستالژی | قسمت سیزدهم: فیلم «نقاب»، چون پرده بیفتد...

اوایل دهه هشتاد، سینمای ایران هنوز در حال پوست‌اندازی بود؛ میان درام‌های اجتماعیِ آشنا و تلاش‌هایی برای ساختن تریلرهای شهری با ریتم تندتر. در همین فضا بود که «نقاب» با فیلم‌نامه پیمان قاسمخانی اکران شد؛ فیلمی که هم فروش بالایی داشت و هم از همان روزهای اول، محل بحث و اختلاف شد. داستانی درباره طمع، فریب و فروپاشی روابط که با ساختاری پرتعلیق و پیچش‌های پیاپی جلو می‌رفت و با قواعد مرسوم روایت‌های آن دوره بازی می‌کرد.

«نقاب» فقط به‌خاطر قصه‌اش دیده نشد؛ حاشیه‌ها هم بخشی از تجربه‌ی تماشای آن شدند. فیلم با نقدهای تند و واکنش‌های متفاوت روبه‌رو شد و نمایش آن با بحث‌های رسانه‌ای همراه بود. برخی آن را ساختارشکن در سینمای بدنه می‌دانستند؛ تلاشی برای نزدیک‌شدن به تریلرهای مدرن‌تر و روایت‌های شوکه‌کننده‌تر. برخی دیگر معتقد بودند فیلم بیش از حد به پیچش‌های داستانی متکی است. اما فارغ از این دو نگاه، «نقاب» به یکی از فیلم‌هایی تبدیل شد که نامش در حافظه‌ی سینمایی دهه هشتاد باقی ماند؛ نه به‌عنوان اثری بی‌حاشیه، بلکه به‌عنوان فیلمی که جرأت کرد بازی را کمی تغییر دهد.

یک شروع تکراری

قصه‌ را از یک موقعیت به‌ظاهر ساده شروع می‌شود؛ آشنایی‌ای که قرار است به ازدواج ختم شود و آینده‌ای امن و بی‌دردسر بسازد. اما خیلی زود روشن می‌شود این رابطه، فقط یک تصمیم عاطفی نیست؛ نقشه‌ای پشت آن خوابیده که قرار است همه‌چیز را تغییر دهد. شخصیت‌ها وارد بازی‌ای می‌شوند که در آن اعتماد، پول و احساسات در هم گره می‌خورند و هر قدم تازه، آن‌ها را بیشتر در دل ماجرایی پیچیده فرو می‌برد...

تریلری که بازی را عوض کرد

وقتی «نقاب» روی پرده رفت، فقط یک فیلم تازه نبود؛ یک تغییر لحن بود. در فضایی که بخش عمده‌ای از سینمای بدنه با روایت‌های خطی و قابل‌پیش‌بینی جلو می‌رفت، این فیلم با ساختار پرپیچ‌وخم و اطلاعات‌دهی قطره‌چکانی‌اش، قواعد بازی را به هم زد. روایت طوری پیش می‌رفت که تماشاگر را مدام در حالت شک نگه دارد؛ هر سکانس، قطعه‌ای از پازلی بود که کامل نمی‌شد مگر با صبر و پیگیری. همین انتخاب روایی، برای عده‌ای هیجان‌انگیز و تصویری که از روابط انسانی و آدم‌ها به تصویر می‌کشید، برای عده‌ای دیگر محل نقد بود.

بخشی از مخالفت‌ها دقیقاً از همین‌جا شکل گرفت. برخی منتقدان می‌گفتند فیلم بیش از حد بر پیچش‌های داستانی سوار است و به عمق روانی شخصیت‌ها کمتر مجال می‌دهد. در مقابل، گروهی دیگر معتقد بودند «نقاب» قدمی مهم برای نزدیک‌کردن سینمای تجاری ایران به تریلرهای مدرن‌تر است؛ تجربه‌ای که مخاطب را وادار می‌کند فعال بماند و صرفاً نظاره‌گر نباشد.

حضور چهره‌های شناخته‌شده‌ای مثل پارسا پیروزفر و امین حیایی هم در این میان بی‌تأثیر نبود. فیلم از سرمایه‌ی ستاره‌هایش هوشمندانه استفاده کرد؛ نه صرفاً برای فروش، بلکه برای ساختن تضادهای درونی داستان. بازی‌ها، به‌ویژه در لحظه‌های پرتنش، کمک کردند که تعلیق فیلم ملموس‌تر شود. مخاطب، با چهره‌هایی آشنا روبه‌رو بود که این‌بار در موقعیت‌هایی خاکستری‌تر و پیچیده‌تر قرار گرفته بودند؛ همین تضاد میان تصویر ذهنی تماشاگر از ستاره و نقش تازه‌اش، به جذابیت اثر اضافه می‌کرد.

در کنار این‌ها، «نقاب» نشان داد که سینمای بدنه می‌تواند جسورتر باشد؛ می‌تواند سراغ سوژه‌های ملتهب برود و ساختار امن روایت‌های کلاسیک را کمی کنار بزند. شاید فیلم بی‌نقص نبود، شاید برخی پیچش‌ها برای عده‌ای اغراق‌آمیز به نظر می‌رسید، اما نمی‌شود انکار کرد که به جریان تریلرهای شهری دهه هشتاد جان تازه‌ای داد.

همین است که «نقاب» را در حافظه‌ی سینمایی آن سال‌ها نگه داشته؛ فیلمی که موافقان و مخالفانش هر دو درباره‌اش حرف زدند. اثری که نه فقط به‌خاطر داستانش، بلکه به‌خاطر فرم متفاوتش و حضور ستاره‌های محبوبش، تبدیل به یکی از نشانه‌های آن دوره شد؛ دوره‌ای که سینمای ایران آرام‌آرام داشت ریسک‌پذیرتر می‌شد.

از پوکر تا نقاب

یکی از نکته‌هایی که در بازخوانی «نقاب» نمی‌شود نادیده گرفت، ایده‌ی اولیه‌ای است که پیمان قاسمخانی درباره‌اش صحبت کرده؛ ایده‌ای که هسته‌ی آن به بازی پوکر برمی‌گردد. نه صرفاً به‌عنوان یک بازی کارت، بلکه به‌عنوان استعاره‌ای از زندگی؛ جایی که هرکس نقابی بر چهره دارد، دستش را پنهان می‌کند و با بلوف جلو می‌رود. این ایده‌ی مرکزی، همان مفهومی است که فیلم روی پرده هم با آن بازی می‌کند: پنهان‌کاری، محاسبه، فریب و این‌که هیچ‌کس واقعاً آن چیزی نیست که نشان می‌دهد.

در این معنا، «نقاب» بیش از آن‌که یک درام عاشقانه یا اجتماعی باشد، شبیه یک میز بازی است. شخصیت‌ها کارت‌هایشان را یکی‌یکی رو می‌کنند و هر حرکت، می‌تواند معادله را عوض کند. همین نگاه بازی‌محور به روابط انسانی، فیلم را از بسیاری آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کند. ما با آدم‌هایی طرفیم که مدام در حال محاسبه‌اند.

نکته‌ی جالب این‌جاست که این فضا کاملاً متفاوت از تصویری است که مخاطب از آثار پیمان قاسمخانی داشت. قاسمخانی بیشتر با کمدی‌های محبوب و دیالوگ‌محور شناخته می‌شد؛ آثاری که بر شوخ‌طبعی، موقعیت‌های طنز و ریتم گفت‌وگو سوار بودند. اما «نقاب» در نقطه‌ی مقابل آن جهان قرار می‌گیرد؛ تلخ، پرتعلیق و جدی.

همین تفاوت لحن، «نقاب» را به تجربه‌ای متفاوت در کارنامه‌ی نویسنده‌اش تبدیل می‌کند. ایده‌ی پوکر، مفهوم نقاب‌زدن و بازی با اعتماد، از دل همان ذهن خلاق بیرون آمده، اما این‌بار نه برای خنداندن، بلکه برای ساختن تعلیق. شاید به همین دلیل است که فیلم، حتی با وجود اختلاف‌ها و تغییراتی که در مسیر تولید تجربه کرد، همچنان ردّی از آن نگاه اولیه را با خود دارد؛ نگاهی که زندگی را شبیه یک بازی می‌بیند، با کارت‌هایی که دیر یا زود رو می‌شوند.

«نقاب» امروز شاید دیگر آن فیلم جنجالیِ زمان خودش نباشد، اما هنوز هم بخشی از حافظه‌ی سینمای دهه هشتاد است. فیلمی که هم ساختارش محل بحث بود، هم حاشیه‌هایش، هم تفاوت لحنش با آن‌چه از نویسنده‌اش انتظار می‌رفت. شاید بهترین توصیف برایش همین باشد: تجربه‌ای که همه با آن هم‌نظر نبودند، اما نمی‌شود انکار کرد در زمان خودش اثر گذاشت. دیدن دوباره‌ی «نقاب» امروز، بیشتر از آن‌که بازگشت به یک قصه باشد، مرور دوره‌ای از سینمای ایران است که داشت مسیرهای تازه‌ای را امتحان می‌کرد.

·       تماشای رایگان فیلم «نقاب» در روبیکا

پرونده نوستالژی | قسمت نهم: آژانس شیشه‌ای، نگرشی جدید در دهه ۷۰
اواخر دهه‌ی هفتاد، سینمای ایران در حال عوض‌کردن لحنش بود. تبِ فیلم‌های جنگی فروکش کرده بود و روایت‌ها آرام‌آرام از جبهه فاصله می‌گرفتند و به شهر می‌آمدند. جنگ دیگر موضوع اصلی پرده نبود، اما کاملاً هم از تصویر حذف نشده بود؛ بیشتر شبیه خاطره‌ای که هنوز در بعضی زندگی‌ها جریان داشت، بی‌آن‌که الزاماً درباره‌اش حرف زده شود. جامعه در حال تجربه‌ی دوره‌ای تازه بود؛ دوره‌ای که می‌خواست جلو برود، اما هنوز تکلیفش با گذشته روشن نشده بود.
پرونده نوستالژی | قسمت دهم: دیوانه از قفس پرید، روح طغیان زنده است
این‌که یک فیلم بتواند هر پنج جایزه‌ی اصلی اسکار را ببرد، آن‌قدر اتفاق نادری است که معمولا خودِ این عدد به مهم‌ترین ویژگی‌ اثر تبدیل می‌شود. اما «دیوانه از قفس پرید» از آن فیلم‌هایی است که حتی این رکورد هم توضیح‌دهنده‌ی جایگاهش نیست. فیلمی که در زمان اکرانش هم خاص بود و حالا، پنجاه سال بعد، شاید از همیشه خاص‌تر باشد؛ نه به‌خاطر ساختارش، بلکه به‌خاطر این‌که هنوز می‌شود با آن وارد گفت‌وگو شد.
پرونده نوستالژی | قسمت یازدهم: ملبورن، بحرانی از جنس اخلاق و انسان
نخستین بار که اسم نیما جاویدی به‌طور جدی سر زبان‌ها افتاد، نه با یک فیلم شلوغ و پرستاره، که با یک داستان آپارتمانی آرام بود؛ «ملبورن». فیلمی که در ظاهر، از همان جنس درام‌های جمع‌وجور به نظر می‌رسد: یک خانه، چند ساعت محدود، یک زوج جوان در آستانه‌ی مهاجرت و اتفاقی که قرار است در همین چهاردیواری حل‌وفصل شود. اما خیلی زود، «ملبورن» از یک تجربه‌ی صرفاً فیلم‌اولی فاصله می‌گیرد و خودش را به‌عنوان شروعی جدی و بین‌المللی برای کارگردانی معرفی می‌کند که چند سال بعد، با «سرخپوست» نشان داد قرار نیست مهمانِ کوتاه‌مدت سینما باشد.
پرونده نوستالژی | قسمت دوازدهم: خانه پوشالی، بازی سیاست و قدرت با تلویزیون
وقتی «خانه پوشالی» برای اولین‌بار منتشر شد، فقط یک سریال تازه نبود؛ یک جور اعلام موضع بود. نتفلیکس، برخلاف رسم تاریخی تلویزیون، تمام فصل را یک‌جا روی میز گذاشت و عملاً به مخاطب گفت: حالا نوبت توست که تصمیم بگیری چگونه تماشا کنی. نه انتظار هفتگی، نه تعلیق‌های مصنوعی برای نگه‌داشتن بیننده، هیچکدام از این‌ها در کار نبود. این شیوه‌ی انتشار، آن‌قدر تازه و جسورانه بود که خیلی زود خودِ سریال، تبدیل شد به نماد یک تغییر بزرگ‌تر؛ تغییری در رابطه‌ی بیننده با تلویزیون، زمان و روایت.