اوایل دهه ۹۰، «شبکه نمایش خانگی» هنوز بیشتر یک وعده بود تا یک عادت جاافتاده. چند سریال وارد این فضا شده بودند، اما تجربه مخاطب همیشه مطمئن و قابلاعتماد نبود؛ بعضی پروژهها نیمهکاره ماندند، بعضی با فاصلههای طولانی منتشر شدند و بعضی هم بعد از شروع امیدوارکننده، آنقدر افت کردند که شوق دنبال کردنشان از بین رفت. برای مخاطبی که سالها به تلویزیون عادت کرده بود، هنوز روشن نبود این مدل تازه قرار است واقعاً به یک جایگزین جدی تبدیل شود یا فقط چند تجربه پراکنده باقی بماند.
«شهرزاد» در چنین فضایی از راه رسید و فرقش فقط در پرخرج بودن، بازیگرهای مشهور یا قصه عاشقانهاش نبود. مهمتر از همه این بود که بالاخره یک سریال نمایش خانگی توانست اعتماد مخاطب را به خودِ این مدل تماشا بیشتر کند. قسمتها منظم میآمدند، قصه آنقدر کشش داشت که برای قسمت بعد صبر کنیم و سریال تبدیل شد به چیزی که دربارهاش در جمع حرف میزدند، برایش نظریه میساختند و موسیقیاش را جداگانه گوش میدادند. تجربهای که پیش از آن چندان تثبیت نشده بود، ناگهان شکل واقعیتری پیدا کرد.
از این زاویه، «شهرزاد» فقط یک سریال موفق نبود؛ یکی از آثاری بود که کمک کرد فرهنگ تماشای سریال خارج از تلویزیون دولتی برای بخش بزرگی از مخاطبان عادی و جذاب شود. شاید امروز که پلتفرمها و سریالهای اختصاصی بخش ثابتی از زندگی رسانهای ما هستند، این اتفاق بدیهی به نظر برسد. آن موقع اما دیدن اینکه یک سریال ایرانی خارج از تلویزیون میتواند منظم، پرمخاطب و تبدیل به یک اتفاق جمعی شود، خودش تجربه تازهای بود.
تهران دهه ۳۰؛ بیشتر از یک پسزمینه
در «شهرزاد»، تاریخ چیزی نیست که فقط با چند ماشین قدیمی، لباس دهه ۳۰ و تابلوهای خیابانی یادآوری شود. قصه از همان ابتدا در دل فضای بعد از کودتای ۲۸ مرداد نفس میکشد و تصمیمهای شخصیتها مدام از همان شرایط سیاسی و اجتماعی اثر میگیرند. فرهاد فقط یک عاشق شکستخورده نیست؛ روزنامهنگاری است که باورها و فعالیت سیاسیاش مستقیماً سرنوشتش را تغییر میدهد. خانوادهها، روابط، ترسها و حتی انتخابهای عاشقانه شخصیتها هم جدا از فضای پراضطراب آن دوره شکل نگرفتهاند.
این ویژگی باعث میشود تاریخ در سریال نقش فعالی داشته باشد. کودتا، سرکوب نیروهای سیاسی، فضای امنیتی و شکافهای طبقاتی فقط در دیالوگها شنیده نمیشوند؛ وارد زندگی آدمها میشوند و مسیرشان را عوض میکنند. شهرزاد و فرهاد شاید در زمان دیگری میتوانستند داستان کاملاً متفاوتی داشته باشند. اینجا سیاست از خیابان وارد خانه میشود و چیزی را که در ابتدا یک رابطه شخصی به نظر میرسد، به بخشی از مناسبات بزرگتر قدرت تبدیل میکند.
از طرف دیگر، سریال برای ساختن خودِ دوره هم وسواس زیادی به خرج میدهد. خیابانها، خانهها، کافهها، اتومبیلها، روزنامهها، لباسها و حتی شیوه حرف زدن آدمها قرار نیست صرفاً قاب را «قدیمی» کنند؛ باید حس کنیم این شخصیتها واقعاً در تهران آن سالها زندگی میکنند. همین جزئیات کمک کرده «شهرزاد» برای بسیاری از مخاطبان نوعی خاطره از دورهای بسازد که خودشان هرگز تجربهاش نکردهاند. عجیب است، اما بعد از چند قسمت، بعضی خیابانها و کافههای آن تهران خیالی آنقدر آشنا میشوند که انگار خودمان زمانی از کنارشان رد شدهایم.
البته «شهرزاد» کتاب تاریخ نیست و قرار هم نیست تمام جزئیات سیاسی آن دوره را با دقت یک مستند بازسازی کند. جذابیتش دقیقاً در این است که تاریخ را از پشت ویترین بیرون میآورد و وارد زندگی شخصیتها میکند. کودتای ۲۸ مرداد در سریال فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ اتفاقی است که هنوز موجش به زندگی شهرزاد، فرهاد، قباد و دیگران میرسد. همین پیوند میان قصه شخصی و زمانهای که شخصیتها در آن گیر افتادهاند، بخش مهمی از هویت «شهرزاد» را ساخته است.
هیچکس فقط برای پر کردن قاب نیست
یکی از چیزهایی که «شهرزاد» را از خیلی از ملودرامهای شلوغ جدا میکند، همین توجه به آدمهای فرعی است. در سریال کمتر شخصیتی پیدا میشود که فقط برای رساندن پیام یا جلو بردن یک صحنه وارد قصه شده باشد. تقریباً هرکدام از آدمهای اطراف شهرزاد، فرهاد و قباد، گذشته، انگیزه و مسئله خودشان را دارند؛ حتی اگر سهمشان از داستان به اندازه شخصیتهای اصلی نباشد. همین باعث میشود جهان سریال فقط دور یک مثلث عاشقانه نچرخد و کمکم شبیه شهری شود که هر گوشهاش داستان دیگری جریان دارد.
این توجه به جزئیات فقط در شخصیتپردازی نیست. یک گفتوگوی کوتاه، رابطهای که در ابتدا بیاهمیت به نظر میرسد یا حتی رفتار کسی که چند قسمت بعد دوباره میبینیم، میتواند اثر خودش را روی قصه بگذارد. «شهرزاد» معمولاً چیزها را بیدلیل وارد داستان نمیکند و خیلی از اتفاقها بعدتر معنای دیگری پیدا میکنند. همین پیوستگی باعث میشود مخاطب احساس کند با مجموعهای از خطهای پراکنده طرف نیست؛ هر قطعهای جایی به قطعه دیگر وصل میشود.
البته همین گستردگی در فصلهای بعدی گاهی به ضرر ریتم سریال هم تمام میشود و بعضی خردهداستانها بیش از اندازه کش پیدا میکنند. اما در بهترین لحظات، این تعدد شخصیتها یکی از نقاط قوت «شهرزاد» است. آدمها فقط ابزار قصه اصلی نیستند؛ هرکدام چیزی به جهان سریال اضافه میکنند و همین باعث شده حتی بعضی شخصیتهای فرعی، سالها بعد از پایان مجموعه، هنوز در ذهن مخاطب مانده باشند.
«شهرزاد» برای خیلیها فقط یادآور قصه شهرزاد، فرهاد و قباد نیست؛ یادآور یک دوره از تماشای سریال در ایران است. هفتهای یک قسمت، بحث درباره اتفاقات تازه، آهنگهایی که جدا از سریال هم شنیده میشدند و شخصیتهایی که کمکم وارد گفتوگوی روزمره شدند. حالا که سالها از آن دوره گذشته، بخشی از نوستالژی «شهرزاد» به خودِ سریال برمیگردد و بخشی دیگر به زمانی که آن را تماشا میکردیم.
بازگشت به «شهرزاد» امروز فقط مرور یک ملودرام تاریخی نیست. دوباره دیدن جزئیاتی است که آن زمان شاید از کنارشان رد شدیم؛ تهران دهه ۳۰، مناسبات قدرت، خردهداستان شخصیتهای فرعی و جهانی که حسن فتحی با وسواس ساخته بود. شاید همه فصلها به یک اندازه منسجم و ماندگار نباشند، اما فصل اول همواره یکی از مهمترین تجربههای شبکه نمایش خانگی ایران خواهد بود؛ سریالی که هم مخاطب ساخت، هم عادت تماشا را تغییر داد و هم نشان داد یک مجموعه خارج از تلویزیون میتواند به اتفاقی جمعی تبدیل شود. همین برای ماندگار شدنش کم نیست.
تماشای رایگان سریال «شهرزاد» در روبیکا